این نان، اسلحه است!
«این نون نیست که اسلحه است!» بعید نیست خیلیها با شنیدن همین جمله جا بخورند. نگاهی به اطرافشان بیندازند که آیا درست آمدهاند؛ اینجا نانوایی است یا نه؟!
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: اسفندماه سال گذشته بود که جنگ رمضان شروع شد. آن روزها خیلیهایمان در تبوتاب و تقلا بودیم که هر کاری از دستمان برمیآید برای کشورمان انجام دهیم. به قول خانمی که در صف اتوبوسهای تندرو با او ملاقات کردم اگر آن روزها به هرکدام از ما میگفتند سینه فلان کوه را با همین دستانت بکن تا نیروهای نظامی کشور زودتر به مقصد برسند، خیلیهایمان داوطلبانه همین کار را میکردیم. حالا اما چند وقتی است از تبوتاب آن روزها فاصله گرفتهایم. سایه جنگ هنوز به طور کامل از سر کشور برداشته نشده است. بااینحال اما در جایی که حتی تصورش را نمیکردیم در یک مغازه نانوایی دوباره آن علاقه عمیق به میهن گل کرد و به چشم آمد. درست وقتی که مردی جوان کار نانوا را نقد و هر کسی از راه رسید و شنید هم به نحوی در این بحث مشارکت کرد. چه کسی فکرش را میکرد یک نانوایی حوالی جنوب شهر تبدیل به خاکریز ایران در مقابل آمریکا شود؟ یاد نخستین روزهای جنگ ۱۲ روزه میافتم. یاد نانوایی که برادر شهید هم بود و وقتی به او گفتند که چرا نرفته شهرستان؟ نمیترسد بمب یا موشک به مغازهاش بخورد؟ پاسخ دلگرمکننده و حیرت برانگیزی داد که امروز وسط جنگ، همین نانوایی خط مقدم است و من هم رزمنده!
از نانوایی تا آمریکا!چند روزی برای خرید نان، گذرم به یک نانوایی افتاد. احساس کردم نان روز گذشته نسبت به نان امروز کیفیت بیشتری داشت و در کل، کیفیت نان آن مغازه خیلی پایینتر از بقیه نانواییهایی بود که از آنها خرید میکردم. ماجرا همینقدر روزمره و ساده بود اما یک اتفاق، موضوع را حساس و بهیادماندنی کرد. نان سنگکها طوری بود که اگر یک یا نهایتاً دو ساعت بعد از خرید، خرده میشدند قابلاستفاده بودند اگر نه! تبدیل به نان خشک بی کیفیتی و غیر قابل استفاده میشد. نان حتی ظاهر متناسب و معقولی نداشت. گوشههایی از آن سوخته بود. قسمتی دیگر نازک و خشک و بعضی قسمتها هم خمیری و سنگین. سطح نان پر از جای حبابهایی بود که احتمالاً نشاندهنده شرایط تخمیر نامناسب خمیر بود. برای من و مشتریهای جدید نانوایی این موضوع تازگی داشت اما برای قدیمیترها، کیفیت نامطلوبی بهحساب میآمد که چند باری حتی زبانشان را به گلایه هم باز کرد. درست مانند مرد جوانی که نانوایی را به جنگ ایران و آمریکا هم ربط داد!
صلوات محمدی بفرست...مرد جوان وقتی نان سنگک را برداشت، نیمه بالایی نان نازک، سوخته و خشک بود و نیمه پایینی سنگین و خمیری برای همین نان داغ از وسط نصف شد. ظاهراً این اولین باری نبود که این اتفاق میافتاد: «همین دو روز قبل نون وسط کوچه نصف شد. چه جوری کُنده میگیرید و چونه که اینجوری میشه آخه!» گلایه از مشتری همانا و زیر بار انتقاد نرفتن نانوا همان. چالشی که سه، چهاردقیقهای طول کشید و بحث از حوصله جمع خارج شد. حتی کار به جایی رسید که جملات مرد جوان حال نانوا را مثل آتش روی اسپند کرد: «ببین برادر من، از قدیمالایام سنگک طرفدار زیاد داشته چون سالمترین نون بوده که اتفاقاً ماندگاریاش هم خوبه. چرا؟ چون درستکردن خمیرش مهمه. قدیم نانواها بعد از نماز صبح کرکره مغازه را بالا می بردن و خمیر درست میکردند. شما وقتی ۸ صبح میآیی سرکار و خمیر میگیری، معلومه اون نون کیفیتی که باید را ندارد دیگه! شاطر باید خمیر را یکنواخت و درست پهن کنه تا نون خوبی پخت بشه نه مثل این...» بحث که کمی بالا گرفت مردی میانسال برای جمعکردن بحث گفت: آقا صلوات بفرست! همه صلوات فرستادند، نانوا که انگار انتقاد به مذاقش خوش نیامد با اخم به مرد جوان نگاه کرد.
از دلجویی تا بحث دوبارهمرد منتقد جوان که انگار دوست نداشت کسی از او دلخور بماند، جلو رفت و دست گذاشت روی شانه نانوا و گفت: «کشورمان در حال جنگه. الان این نونی که تو میپزی، اون کفشی که من میدوزم یا اون کمدی که این آقا درست می کنه در واقع نون و کفش و کمد و... نیست که همهاش اسلحه است اگه درست ببینیم. اون هم وقتی که این همه تحریم و تورم داریم. تولید خداییش هم گرونه هم سخت. مشتری هم بهسختی پول در میاره. نون اگه خوب پخت نشه، برکت خدا دور ریز میشه. من و شما هم که خداینکرده دلمان نمیخواهد حقالناس بیفته گردنمون. گندم کالای استراتژیکه برادر من! شما یه جوری نون بپز که تا تکه آخرش خورده بشه و برات دعای خیر نه اینکه...» لحن جوان حتی موقع دلجویی هم ظاهراً کمی گزنده بود؛ صدای نانوا به اعتراض بلند شد: «لازم نیست تو به من درس بدی!» مرد جوان گفت: «یک جفت کفش از من بخری، با اولین نم بارون وا بره و پایت توی کفش خیس بشه، کفش را پس نمیاری؟ میاری دیگه! حالا چون مشتری نون را می بره و برنمی گردونه یا حوصله بحثکردن نداره، دلیل نمی شه که فکر کنیم کارمون درسته و کسی حق نداره، حرف بزنه.»
واسطه برکت رساندن خدابحث که به اینجا میرسد و نانوا بین صحبت و چالشها کار چند مشتری را هم راه انداخته، مرد میانسالی که صدای صلواتش در مغازه پیچید، وارد گود شد تا بحث ختم شود: «همین چند وقت قبل بود که ترامپ به مردم کشور ما توهین کرد و گفت که ایرانیها (بلانسبت!) گرسنهاند. نطق کرده بود با پول هامون که آزاد می کنه باید مواد غذایی بخریم. این همه مطلب درباره دستکاری مواد غذایی و تراریخته همهجا هست. آخه کدوم آدم عاقلی از دشمن غذا می گیره؟ هر نون یا مواد خوراکی که کیفیت نداره و مجبوریم دور بریزیم خدا را خوش نمیاید. همین ذره، ذرهها را جمع کنی یک کشور گرسنه را میشه غذا داد. این آقا حرف بدی نزد که! میگه شما هم رزمنده خط مقدم کشورت هستی. بابرکتترین اسلحه دنیا؛ نون با همین دستهایت تولید میشه. شرایط کشور الان جنگی و خاصه. باید همگی کمک کنیم.» مرد میانسال همان حرفهای مرد جوان را زد اما با لحنی ملایمتر، همان نانوای عصبانی با تکاندادن سر حرفهای او را تأیید کرد. مرد میانسال تا دید تنور حرفشنوی داغ است، گفت: «خدا برکت خودش؛ نون را با دستهای شما بین مردم تقسیم می کنه قدر این شغلت را بدون پسرم!»
ببین، گیر کار کجاست؟! ما مسلمانها عقایدی داریم؛ رعایت حقوق دیگران یا همان حقالناس. هر کسی کالا یا خدمتی را به مردم میفروشد باید چنان باشد که مشتری، درست بهاندازه پولی که برای دریافت آن پرداخت کرده، استفاده کامل ببرد. در همین فکر و خیالم که جمله آخر مرد میانسال، حال همه را خوب و گره ابروهای نانوا را باز کرد: «توی خانه ما دورریز غذا نداریم. خانمم میگه: اسرافکار؛ رفیق شیطونه! حتی نوههای کوچکم هم چیزی را دور نمیریزند. شاطر جان! ما بردار همدیگریم، هموطن و خانواده همدیگه ایم. به دل نگیر! ببین گیر کار کجاست همان را رفعش کن. ما که قبلاً همیشه از شما نون خوب میبردیم...» پچپچ و حرفها ادامه دارد. بین همین همهمه و بحث بود که اصلاً متوجه نشدم کِی نوبت به من رسید؟ نان داغ را توی دستانم گرفتم و از مغازه خارج شدم. به این فکر کردم هر روز در این مملکت چند قرص نان تولید میشود؟ چقدر کیفیت دارند؟ با فرض اینکه در ایران شهروند اسرافکار نداشته باشیم و اگر دورریزی باشد هم فقط دلیل آن کیفیت پایین باشد که آن را غیر قابل خوردن و استفاده کند حجم دورریز چقدر است؟ اگر همان دورریز کیفیت مطلوب داشت نان موردنیاز چند ایرانی را تأمین میکرد؟ ذهنم پر از محاسبات بود که چیزهایی هم یادم افتاد. در جنگ اخیر، دشمن بارها با مسئله امنیت غذایی به ما گستاخی کرد. پس موضوع صرفاً یک لودگی چرک نیست، دشمن هرکجا را نشانه گرفت باید خاکریزها را همان جا برپا کرد؛ خط مقدم همان جاست.
از چشم خدا نیفتیم!یاد روزهای جنگ ۱۲ روزه و رمضان هم افتادم. همان روزها که نانواهای بسیاری زیر آتش بمباران، ماندند نان خوب و تازه دست مردم دادند. بوی نان هرکجا که پیچید، بوی زندگی آمد و امنیت. در شهرهای زلزلهزده بهخصوص در شهرستانها، شانهبهشانه کارهای مربوط به آواربرداری و امداد و نجات، دستاندرکاران معمولاً سعی میکنند با کمک خانمهای همانها تنورهای پخت نان سیار را برپا کنند. این نکته ساده از نظر روانشناسی، اثر ژرفی دارد. بوی نان تازه که میپیچد، حس اینکه زندگی ادامه دارد و امنیت برقرار است مخابره میشود. نکته دیگری هم به ذهنم رسید. صحبتهای خانمی که در ایستگاه اتوبوس تندرو با هم ملاقات کردیم. اینکه میگفت مردم ما چنان ایران را دوست دارند که اگر لازم باشد با دستانشان کوه را میشکافند تا سربازان وطن برقآسا بر سر دشمن فرود بیایند. به این فکر میکنم که از شهروند ایرانی با این روحیه بعید است قدر سرانگشتان خودش را نداند، غافل باشد که همهجا جبهه است. بشقاب غذا، نانی که در دست دارد خاکریز و سلاح مبارزه با دشمن بهحساب میآید، امنیت غذایی کم نبردی نیست. جنگ و دشمن به کنار؛ ما خدا را دوست داریم. مایلیم این عشق دوطرفه باشد. خداوند در قرآنش فرموده که با همه رحمان و رحیم بودنش اسرافکاران را دوست ندارد. این دوست داشته نشدن، حسابی غصه دارد. ما اگر از چشم خدا نیفتیم به دردسر دشمن هم نمیافتیم!*عکسها تزئینی است.
مشاهدهٔ خبر در منبع