چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵میز خبرِ روز؛ ورزش، آموزش، کنکور و حوادث
دیلی‌بازمیز خبرِ روز؛ ورزش، آموزش، کنکور و حوادث
دیلی‌باز / حوادث
حوادث

تابوت به این مرد نمی‌آید!

منبع: خبرگزاری فارس — اجتماعی۲۴ تیر ۱۴۰۵

دیروز رسیدهایم، امروز در مراسم شرکت کردیم و غروب به سمت قم می‌رویم. از آنجا هم اگر خدا دل به دلمان بدهد و یاری کند، می‌رویم مشهد دنبال عزیزمان...

گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: جملات بالا وصف حال مردمی است که رهبر شهید انقلاب آن‌ها را با یک عنوان ویژه صدا می‌زد؛ مردم وقتشناس و موقعیت شناس. بوستان ولایت تهران مانند برخی محل‌ها که مرکز اسکان مهمانان مراسم تشییع و بدرقه رهبر شهید از دیگر استان‌ها بودند، میزبان مردم آذربایجان شرقی است. ساعاتی پس از عصر روز تشییع، خودمان را به این بوستان بزرگ در جنوب غرب تهران میرسانیم تا از حال و هوای مردمی باخبر شویم که برای دیدار آخر با رهبری که هر سال به مناسبت سالگرد قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۶ با آن‌ها دیدار داشت، خودشان را به تهران رساندهاند. حال و هوایشان دیدنی است و ایکاش تعبیر از دیدنی این نبود؛ نام رهبر شهید را که می‌بری از آن‌ها درباره او سؤال میپرسی، جوری قلبشان از جا کنده می‌شود که سرخی داغ هجران، گُر می‌اندازد روی پوست صورتشان. بدن و سرشان، هماهنگ به طرفین تکان می‌خورد، جوری که آدم داغدیده از فراق عزیزش بیتاب می‌شود و از شدت بیقراری تاب می‌خورد به اطراف. به جوانترهای جمع؛ آن‌هایی که رهبرشان را هیچوقت از نزدیک ندیده بودند می‌گویم از حال و هوای این دیدار که دست داد، بگویند. کلمات را خوب استخدام می‌کنند: «تابوت به آقای ما نمی‌آید؛ این مرد، هیچوقت نمیمیرد!»

گفتگو با مسافران ساک بستهنسیمی که بین شاخه‌های درختان و روی چمن‌ها میدود، کمی از آتش آفتاب تند تیرماه را می‌گیرد. از مردمی که در بوستان مشغول پیادهروی هستند، میپرسی خبر دارند که چادرهای اسکان مردم آذربایجان شرقی کجا قرار دارد؟ بدون معطلی با اشاره انگشت، راه را نشان می‌دهند. دختر جوانی که بلد راه است، می‌گوید: «خیلی قشنگ ترکی صحبت می‌کنند، من با یکی از خانم هاشون سلامعلیک پیدا کردم، دعوتم کرده شهرشان.» مردمی که مهمان تهران ما شدهاند، جوری خونگرم رفتار می‌کنند که در همین مدت اقامت کوتاهشان در بوستان ولایت برای خودشان حلقه‌های رفاقت هم ایجاد کردهاند.دختر جوان خوشصحبت و همراهی با او غنیمتی است تا متوجه طولانیبودن راهی که پای پیاده آمدهام، نشوم. بالاخره به محل اسکان می‌رسم. اتوبوس‌ها ردیف شدهاند پشتسرهم. بعضی چمدان‌هایشان را در محفظه اتوبوس‌ها می‌گذارند. قدم تند می‌کنم، به خودم نهیب می‌زنم که چه دیر رسیدهام اما با دیدن تعدادی از آقایان که در حلقه‌های ۵ تا ۱۰ نفر در گله‌های پراکنده چمن‌ها دور هم نشستهاند یا روی چمن دراز کشیدهاند، چای مینوشند یا هندوانه قاچ شده می‌خورند، خیالم تخت می‌شود که این جمع دستکم بهاندازه یک گفتگوی کوتاه هم می‌توانند برایم وقت بگذارند. بگویند چه حسی آن‌ها را از تبریز به تهران کشاند؟

خیرات رهبر شهیدمان، بفرما!غرق همین افکارم که مردی سالمند و خوشرو، مو سپید کرده و قد خمیده، برشی هندوانه را با مهربانی به سمتم می‌گیرد و می‌گوید: «بویور گیزیم. ایی خوشدی، نفسون گالماسین، یامان شیرین دی.» از اقبال مادرزادی، ترکی بلدم و دست پیرمردی را که مثل پدربزرگم می‌ماند را پس نمی‌زنم و تعارفش را قبول می‌کنم. پیرمرد ذوق می‌کند که متوجه منظورش شدهام و می‌گوید: «آقامیزین احسانی حساب السین الله!» و چشمانش تر می‌شود. بابابزرگ بهرسم قدیمی‌ها وقتی دیده بوی هندوانه در محوطه پخش شده برای اینکه نفس من رهگذر نماند یک قاچ هندوانه تعارفم می‌کند و می‌گوید که شیرین است. او می‌گوید همین قاچ هندوانه هم خیرات روح رهبر شهیدمان باشد. می‌بینی، اینجا همه به هر بهانه یاد رهبر شهید می‌کنند.

جمعیت چندینمیلیونی؛ امنیت چندینمیلیونیاز میان گروه‌هایی که روی چمن‌ها در حال استراحت هستند و من فکر می‌کنم که کمکم آماده می‌شوند تا راهی دیارشان تبریز شوند، یک گروه را تصادفاً انتخاب می‌کنم. اولین جملات که بینمان ردوبدل می‌شود، مشخص می‌کند که درباره مقصد گروه اشتباه فکر می‌کردم. عزاداران آذربایجان شرقی، اراده کردهاند اگر خدا کمکشان کند حتی اگر شرایط اسکان هم نداشته باشند، بعد از تشییع رهبر که امروز در تهران انجام شده، راهی قم و مشهد هم شوند. یکی، دونفرهشان حتی قرار است به کربلا و نجف هم بروند. بعضی‌هایشان سن و سالی دارند که تشییع امام خمینی (ره) را هم به یاد داشته باشند. بعضی هم آنقدر جوان هستند که در مراسم تشییع سردار سلیمانی هنوز نوجوان بودهاند. هر دو گروه اما معتقدند این تشییع بیمانند بود.یکی از جوان‌های گروه که هیچوقت به قول خودش توفیق نداشته رهبر شهید را ببیند، می‌گوید: «همین را به شما بگویم که در مراسم تشییع این آقا، جای سوزن انداختن نبود. یکلحظه احساس کردم کل مردم ایران در خیابان آزادی تا انقلاب هستند. خیلی مهم است که در تجمعی به این بزرگی حتی خون از دماغ یک نفر هم نیامد. خیلی‌ها با لباس محلی و لهجه‌های مختلف بودند. ترکی‌های، عراقی، هندی، پاکستانی و حتی اروپایی‌هایی را دیدم که آمده بودند تا از این تشییع تاریخی جا نمانند.» حرف‌هایشان جالبتر هم می‌شود. مثلاً اینکه به قول یک نفرشان اینکه مردم اینجور این آقا را دوست داشتند و برایش گریه می‌کردند برای خبرنگاران خارجی شوکه‌کننده بود: «حق داشتند. کدام مقام بلندپایه خارجی را سراغ دارید که چنین جمعیتی بدون دعوت و برنامه‌ریزی به میل خودش بیاید پایکار و ازتهدل گریه کند؟»

حتی قوت قلب مخالفانش بودپیدرپی شنیدهشدن صدای کشیدن چرخ ساک‌ها روی زمین و بردنشان به سمت اتوبوس‌ها یعنی باید به گفتگو سرعت داد. وقت، وقت رفتن مهمان‌های تب‌ریزی است. چندنفری را انتخاب و گفتگو می‌کنم. نفر اول، «علی داداشزاده» است. او چند باری در مراسم دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر شهید انقلاب حضور داشته و از حالا حسرت می‌خورد که بهمنماه امسال، جای خالی آن دیدار را حس خواهد کرد: «امیدوارم به‌زودی امنوامان شود و پیروز شویم. همان دیدار را در محضر آقا سید مجتبی عزیز داشته باشیم.» داداشزاده می‌گوید: «خیلی دیدار معنوی عجیبی بود. همین که پرده‌ها کنار می‌رفت و آقا می‌آمد داخل، انگار آدم کوهی از نشاط و صلابت را می‌دید. منِ جوان‌تر خجالت میکشیدم که قوز می‌کنم و مینشینم آقا اما آنقدر شقورق و محکم راه می‌رفت. ما روحیه یک سال زندگیمان را برای روبروشدن با سختی‌های روزگار از همین دیدار می‌گرفتیم. آقا واقعاً با قرآن مأنوس و متصل و به نظرم منبع این حال خوب، همین بود.» جمله جالبتوجهی بین صحبت‌هایش میشنوم: «من کاسبم. دوستانی دارم که بالاخره خیلی مثل ما فکر نمی‌کنند. حتی جاهایی مخالف هم هستند. وقتی از دیدار برمیگشتم، می‌دیدم همان رفیقمان هم که سخنرانی آقا را از تلویزیون تماشا کرده، نشاط تازه‌ای گرفته! یکی از همین رفقا می‌گفت: عاشق جواب‌های دندان شکنی هستم که آقا به دشمن می‌داد.» داداشزاده می‌گوید: «شنیدم ترامپ گفته به ایران مهلت دادهام رهبرشان را تشییع کند. می‌خواهم به او بگویم ما تعیین می‌کنیم تو چقدر مهلت داری! در مراسم تشییع همه انتقام خون رهبر و شهیدان جنگ رمضان را می‌خواستند. ما نه فقط آرزو که اراده ازبینبردن ترامپ و نتانیاهویی را داریم که خون پاک رهبرمان را ریختند.»

دشمن هر جا را زد؛ خودی است!محمدزاده، یکی دیگر از حاضران در جمع، استکان چای داغی که در دست دارد را روی زمین می‌گذارد و انگار که ناراحت از موضوعی است، می‌گوید: «ما دوست داریم همه مسئولانمان مثل رهبر در سخنرانی‌هایشان صلابت داشته باشند. هیچوقت نباید طوری صحبت کرد که دشمن احساس کند ضعیف هستیم یا به او اجازه می‌دهیم حتی ذرهای ما را تحقیر یا تهدید کند. مثلاینکه آمریکا گفته مردم ایران گرسنه هستند و با پولی که به آن‌ها می‌دهیم فقط حق دارند مواد غذایی آن هم فقط از آمریکا بخرند. مسئول ایرانی علیالاصول باید طوری این‌ها را شیرفهم کند که موقع حرفزدن درباره ایران و ایرانی دهانشان را آب بکشند. متوجه باشند با کدام ملت حرف می‌زنند. ما در میدان مبارزه جنگ رمضان و حضور در خیابان‌ها که نماد تاب‌آوری مردم ایران است، پیروز میدان بودیم باید هم مثل یک برنده حرف بزنیم. پالس ضعف ندهیم هرگز! موضع ما موضع بالا باید باشد و خودمان را دستکم نگیریم و زیر سایه تهدید، مذاکره بیمعنی است. ما این‌ها را از آقای شهیدمان یاد گرفتیم.»

«مهدی محمدزاده»، فرهنگی بازنشسته درباره دیدار سالانه مردم تبریز که در سالگرد یکی از مهم‌ترین نبوغ‌های مردمی انقلاب اسلامی ایران، مبنی بر برگزاری چله شهدای انقلاب بود و جرقه آتش آن در قیام مردم تبریز در بهمن سال ۱۳۵۶ خورد، می‌گوید: «در مراسم تشییع ما فاصله قبل از میدان منیریه تا میدان ولیعصر(عج) را کشان، کشان و پیاده طی کردیم. با اینکه از صبح علیالطلوع راه افتادیم تا بهموقع برسیم. سیل جمعیت بود که می‌دیدیم. رسانه‌های غربی هیچوقت این همبستگی و معجزه جمعیت را درست نشان نخواهند داد. رهبر شهید در دیدارهای سالانهشان به مردم تبریز می‌گفتند مردم موقعیت شناس و وقتشناس. چرا؟ چون در بزنگاه مبارزه با رژیم پهلوی، چهلم شهدای قم را برگزار کردند و مورد حمله قرار گرفتند. بعد مردم دیگر نقاط کشور، چهلم شهدای تبریز را گرفتند و خیلی زود این مراسم‌ها دودمان پهلوی را به باد داد. من امروز به آقای شهید گفتم: آقا این مردمی که من در تشییع می‌بینم به‌زودی و یاری خدا دودمان اسرائیل و آمریکا را هم به باد می‌دهند.» او یک سنگ نشان هم برای خودش پیدا کرده تا در نقد مسئولان دچار اشتباه نشود: «به قول شهید همت که می‌گفت اگر راه را گم کردید، دشمن هرجا را زد آنجا سنگر خودی است.»

رهبرم کتابخوان و دانا بودمتولد ۱۳۸۶ است و در رشته علومانسانی درس می‌خواند. همان رشته که رهبر شهید انقلاب درباره اهمیت آن در سخنانی گفتند که تحول و بومی‌سازی این رشته از ارکان تحقق استقلال علمی و فکری کشور است. «حسین یعقوبی» با شنیدن این جملات ذوق می‌کند و می‌گوید: «از حالا به بعد، این رشته را جور دیگری دوست دارم.» میپرسم فاصله تبریز تا تهران کم نیست. هرچند متولیان تمام تلاش خودشان را برای اسکان مهمان‌های آقا با خدمات خوب می‌کنند اما بالاخره با آن سفر که خود آدم به شهر دیگر برود. در هتل یا اقامتگاهی بماند آن هم در این گرمای تند تابستان خیلی با اسکان در یک بوستان فرق دارد، او لبخند می‌زند و می‌گوید: «تفریح و استراحت اصلی ما حفاظت از این نظام است. دستشان برای این خدمات خوب درد نکند اما خدا شاهد است اگر این‌ها هم نبود ما در خیابان میخوابیدیم اما از تشییع عزیزمان جا نمی‌ماندیم.» جمله قوی و محکمی که میشنوم اشتیاقم برای گفتگو با این جوان تب‌ریزی را بیشتر می‌کند. او می‌گوید: «من فقط برای یک تشییع ساده نیامدم. من و رفقا پشت تابوت آقا راه رفتیم و عهد خون بستیم. برای مردی که از جان خودش و خانوادهاش در راه کشور گذشت، قول و قراری کمتر از این شرمآور است. با جانودل پایکار پسرش هستیم.» میپرسم اگر قرار باشد فقط به یک دلیل رهبر شهید را دوست داشته باشد، آن دلیل کدام است؟ می‌گوید: «آقا می‌گفت از مدرسه و کتابخانه‌ها کتاب امانت می‌گرفتم و برای پدر پیرشان ساعت‌ها کتاب می‌خواندند. همین شوق به دانایی و مطالعه، نه ژست الکی کتابخواندن بلکه با مطالعه زندگیکردن من را شیفته او کرد. آدم به رهبر باسواد و اهل و مطالعهاش افتخار نکند به چه کسی افتخار کند؟»

دلیل دلشوره و بیخوابیام را فهمیدمتعداد جوان‌های کاروان مردم آذربایجان شرقی دستکم آن تعدادی که در بوستان ولایت اسکان داده شدهاند، زیاد است. دلیل علاقه جوان‌هایی که از وقتی پا به دوره جوانی گذاشتهاند شرایط دنیا و کشورمان بعد از کرونا، جنگ اقتصادی، انواع تحریم و تورم سخت شده به انقلاب، باید شنیدنی باشد. «امیرحسین رجبی»، پاسخمان را می‌دهد: «من شبِ روزی که دشمن ناغافل، می‌خواست بیت رهبری را هدف قرار بدهد یکهو دلشوره گرفتم. خواب از سرم پرید. نشستم توی رختخوابم. خودم را با تلفن همراه سرگرم کردم، فایده نداشت. قلبم تند می‌زد و برای اولینبار در عمرم آنقدر جدی و ملموس دلشوره را تجربه می‌کردم. تا اینکه فردا دنیا خراب شد روی سرم. تا قبل از آن می‌دانستم، این آقا را دوست دارم اما نمی‌دانستم آنقدر عمیق! این نتیجه خلوص آقاست که بهقولمعروف دل‌ها را فتح کرده. من و ما جوان‌ها اگر الان اینجا نبودیم، جای تعجب داشت! مشکلات هست اصلاً هم کم نیست اما این انقلاب و رهبر آنقدر عزیز است که گله‌ها و خواسته‌ها را می‌گذاریم برای وقتی دیگر. ما خاک می‌خوریم اما خاک به دشمن نمی‌دهیم.»

جملاتش من را یاد حماسه ستارخان و باقرخان می‌اندازد. حماسه گر جوان تب‌ریزی را تماشا می‌کنم که چشم‌هایش پر شده و می‌گوید: «پدرم زنده است. هیچوقت حال و هوای کسی که پدر ازدستداده را نمی‌توانم مثل خودش درک کنم. اما به‌عنوان کسی که عزیزترین رفیقش را ازدستداده و به همان اندازه می‌داند که دوری چقدر سخت است، می‌گویم که من عزیزتر از پدر، بهترین رفیقم را از دست دادم. هیچکس مثل آقا مقید نبود با مردم حرف بزند. هیچوقت ندیدم در سخنرانی‌هایش ما جوان‌ها را از قلم بیندازد.» رجبی دو عکس را روبرویم می‌گیرد و می‌گوید: «این عکس‌های آقا را عاشقانه دوست دارم. آقا زمانی قهوه می‌خورد که مُد نبود. الان هم زبان انگلیسی را به شوق خودش می‌خوانم دوست دارم مردم انگلیسیزبان دنیا را با مردی آشنا کنم که جلوتر از زمان خودش، عاشق ایران و زبان فارسی بود.» او راست می‌گوید، رهبر شهید در سخنرانی‌هایش همیشه توجه ویژه‌ای به جوان‌ها داشت مثلاً در دیدار سالگرد قیام مردم تبریز در بهمن سال ۱۴۰۳ جمله ماندگاری خطاب به جوانان تب‌ریزی گفت: «جوان آذربایجانی، جوان تب‌ریزی، امروز در مقابل این حوادثی که افراد کارکشتهٔ سیاست را متزلزل می‌کنند، مثل کوه میایستد.»

آقا دست ضدانقلاب را خالی گذاشت! «حسین فلاح نژاد» هم از دیگر مهمانان تب‌ریزی مراسم تشییع رهبر انقلاب است. وقتی میشنود که شبکه‌های ضدایرانی ادعا کردهاند، جمهوری اسلامی ایران جمعیت تشییع‌کنندگان را با دادن وعده و پول به میدان آورده؛ لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «برای حفظ این انقلاب لازم باشد، پول هم قرض و خرج بقایش می‌کنیم. این بدبخت‌ها فکر می‌کنند، همه مردم عالم مثل خودشان مواجببگیر هستند. راستش را بخواهید حالا که حرف افتاد می‌گویم وگرنه هیچوقت نمی‌گفتم. من چک داشتم. برای اینکه بتوانم بیایم تشییع و طلب مردم عقب نیفتد از دخترم پول قرض گرفتم و چک را پاس کردم. این آقا خیلی به گردن ما حق دارد. در ۴۷ سال عمر انقلاب و ۳۷ سال دوران رهبری او امنیت و خاک کشورمان حتی با وجود حمله دشمن حفظ شد. اگر این نشان کشور دوستی نیست، پس چیست؟ دست ضدانقلاب خیلی خالی است. باور کنید اگر ده متر، فقط ده متر از این خاک در دوران انقلاب از دست می‌رفت این‌ها آن را توی چشم دنیا فرومیکردند.» فلاح نژاد، جانباز دوران دفاع مقدس است و حضور رهبر انقلاب در جبهه را به یاد دارد و می‌گوید: «آقا نمی‌گفت که رئیسجمهورم پس حضور در جبهه خطر دارد. خون خودش و فرزندانش را رنگینتر از آن سرباز پادگان صفر مرزی نمی‌دید. متوجه شدیم امام خمینی(ه)، دستور دادند و آقا را در حضور در جبهه منع کردند. وقتی ایشان بعد از امام، رهبر انقلاب شد آیندهنگری امام راحل را تحسین کردیم.» او در خانه، مغازه و انبار کالاهایش تأکید دارد حتماً یک قاب عکس باشد: «خوشحالم وقتی آقا زنده بودند هم عکسشان را همهجا جلوی چشم میگذاشتم. هر کس هم می‌خواست انتقاد و مخالفتی با نظام کند، می‌دانست که من با جان و دلم این آقا را دوست دارم.»

***شرح تصویر اول: وسایل شخصی امام شهید که در زمان حیاتشان به بیت مرحوم علامه مصباح یزدی هدیه کردند. شامل عمامه، لباس، پارچه متبرک به غبارروبی مضجع شریف رضوی، تسبیح، انگشتر و مهر نمازشان

این خبر از خبرگزاری فارس — اجتماعی بازنشر شده و متن کامل آن در منبع در دسترس است.
مشاهدهٔ خبر در منبع