من از خواهرخوانده مدرسه شجره طیبه میناب میآیم
دختری که در یک متریام افتاده بود، سرش کاملاً از وسط دو نیم شده بود و فقط در ناحیه گردن، اتصال داشت! آن طرف، چشمم به دوقلوهای مدرسه افتاد که یکیشان، مغز متلاشیشده خواهر شهیدش را در دست گرفته بود و گریه و شیون میکرد...! فکر میکردم تا عمر دارم، روزی دردناکتر از بمباران مدرسه «زینبیه» میانه نخواهم دید تا اینکه فاجعه مدرسه میناب را دیدم...
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ «فکر میکردم تا عمر دارم، روزی دردناکتر از ۱۲ بهمن سال ۱۳۶۵ را تجربه نخواهم کرد اما ۹ اسفند سال ۱۴۰۴ که از راه رسید، تازه معنای درد را فهمیدم»... برای دختران اهل میانه که در سالهای نوجوانیشان، شاهد یکی از دلخراشترین صحنههای جنگ تحمیلی ۸ ساله عراق علیه ایران بودند، ویران شدن مدرسه و به خاک و خون کشیده شدن دانشآموزان بیگناه با بمبهای قاتل، زخم کهنهای بود که در اسفند سال گذشته با بمباران مدرسه شجره طیبه میناب، تازه شد. «فریده پزشکی»، یکی از جانبازان آن واقعه، حالا ۴۰ سال بعد از بمباران دبیرستان «زینبیه» شهر میانه، از همدلیاش با بازماندگان فاجعه مدرسه میناب میگوید.
وقتی اولین هدیهها، سهم بچههای دبستان شد...!«اوضاع اگر به روال عادیاش پیش میرفت، روزهای اسفند برای ما هم باید با مشغلههای خانهتکانی آخر سال، شب میشد اما پیگیری کارهای درمان همسرم که جانباز ۷۰ درصد است، ما را در اسفند سال ۱۴۰۴ از تبریز به کرج و خانه پسرم کشاند. اینطور بود که در روز ۹ اسفند و شروع جنگ آمریکا علیه ایران، در نزدیکترین نقطه به کانون جنگ قرار گرفتیم.خبر بمباران بیت که در فضای مجازی پخش شد، آرام و قرار را از خانواده ما هم گرفت. در آن میان، فقط به هم دلداری میدادیم که انشاءالله آقا آنجا نبودهاند و سلامتاند. وقتی بمبارانها در نقاط مختلف ادامه پیدا کرد، بار و بندیلمان را بستیم و راهی شدیم تا قبل از شلوغ شدن جادهها، به شهرمان برگردیم. حوالی ظهر، بچهها که یک لحظه سرشان از گوشی بیرون نمیآمد و لحظه به لحظه اخبار جنگ را از کانالهای مجازی پیگیری میکردند، گفتند که حملات آمریکا، محدود به تهران نبوده و یک مدرسه ابتدایی در میناب را هم زده... اسم مدرسه و بمباران که آمد، قلبم تیر کشید. چشمهایم را بستم و زیر لب گفتم: وای خدا، الان اونجا چه خبره؟ بچهها الان در چه حالی هستن؟ مادرهاشون چه کارمیکنن؟ خدا کنه کسی آسیب ندیده باشه...»
ماجرا اما نه طبق دعاهای «فریده پزشکی» که در مدار نگرانیها و دلآشوبههای او پیش رفت و دوباره یک مدرسه، داغ دلش را تازه کرد: «کمکم خبر شهادت فرشتههای بیگناه مدرسه شجره طیبه میناب، در رسانهها منتشر شد و هر ساعت که گذشت، تعداد شهدای دانشآموز، بیشتر و بیشتر شد. به خانه که رسیدیم و تلویزیون را روشن کردیم، دیدن تصاویر ویرانههای مدرسه شجره طیبه میناب بعد از بمباران، برای من حکم تیر خلاص را داشت. انگار زمان ایستاد. قیامتی که در اطراف آن مدرسه مخروبه برپا شده بود و حال و هوای پدران و مادران پریشانی که دنبال بچههایشان میگشتند، مرا برگرداند به ۴۰ سال قبل؛ به روزی که ما هم مثل بچههای مدرسه شجره طیبه، قربانی بمبهای دشمن شدیم...
دخترانی که جایشان در جبهه، خالی بوددر فاصله سالهای ۶۱ تا ۶۵، کسی در شهر میانه نبود که دبیرستان زینبیه را نشناسد. همهچیز هم زیر سر دختران دانشآموزی بود که یک لحظه آرام و قرار نداشتند و دلشان میخواست با انجام خدمات مختلف، دوریشان از جبهه جنگ را تا حدی جبران کنند. آن روزها زینبیه حدود ۶۰۰، ۷۰۰ دانشآموز داشت که در رشته انسانی و شاخههای اقتصاد و فرهنگ و ادب درس میخواندند. هر روز بعد از پایان کلاسها، مدرسه ما تبدیل میشد به پایگاه کمکرسانی پشت جبهه و دختران داوطلبِ ۱۵ تا ۱۸ساله، هرکدام مشغول کاری میشدند؛ درست کردن مربا، بستهبندی آجیل، بافتن شال و کلاه و دستکش برای رزمندگان و... فقط هم این نبود. از یک طرف با پایگاه بسیج و حزب جمهوری اسلامی در برنامههای فرهنگی همکاری داشتیم و از طرف دیگر، در تجمعات مردمی شهر، یک وزنه به حساب میآمدیم. محال بود یک مراسم مرتبط با شهدا در میانه برگزار شود و جای بچههای دبیرستان زینبیه در آن، خالی باشد. کافی بود اعلام شود از جبهه شهید آوردهاند. صف دختران، جلوی دفتر مدیر مدرسه، قطار میشد که: تو رو خدا اجازه بدید بریم تشییع شهدا... عاقبت هم با همین فعالیتها، آوازه مدرسه ما از شهر که هیچ، از مرزهای ایران فراتر رفت...»*(دانش آموزان دبیرستان «زینبیه» در مراسم بزرگداشت شهدا/ «فریده پزشکی»، نفر سوم از سمت راست)
مدرسهای که خار چشم صدام شده بوداما ماجرای معروفیت فرامرزی مدرسه دخترانه زینبیه شهر میانه چه بود؟ میپرسم و دانشآموز ۱۷ ساله آن روزها و معلم پیشکسوت امروز برای جواب، دستم را میگیرد و میبرد به روزی که قرار بود شروع شیرینیها برای دخترهای پر شر و شور مدرسه باشد اما تبدیل شد به تلخترین روز زندگیشان: «هرچه به دهه فجر نزدیکتر میشدیم، شور و هیجان بچهها بیشتر میشد. به روال هر سال، شروع کرده بودیم به تزیین کلاسهایمان و از آن طرف هم، کلی شعر و سرود و نمایش و مسابقه تدارک دیده بودیم برای ۱۰روز جشن و شادی در ایام دهه فجر. روز یازدهم بهمن، تا آخرین تزیینات کلاس را انجام دادیم، غروب شد. حوالی ساعت ۱۸ بود که رسیدم خانه و هنوز کیفم را زمین نگذاشته بودم که یک صدای وحشتناک، نفس را در سینههایمان حبس کرد. بعد از چند ثانیه که زمین زیر پایمان لرزید، فهمیدیم پای هواپیماهای عراقی به شهرمان باز شده.این اولین بار بود که شهر میانه توسط جنگندههای بعثی بمباران میشد و هیچکدام از مردم شهر، تجربهای از مواجهه با حمله هوایی نداشتند. در خانه ما، اوضاع سختتر بود چون پدرم از حدود یک ماه قبل به جبهه رفته بود و مادرم، دست تنها مانده بود با بچهها. با این حال، خودمان را جمع و جور کردیم و در زیرزمین خانه، پناه گرفتیم و آن ۵ ، ۶ دقیقه بمباران وحشتناک را به سلامت گذراندیم. شب داشتم به این فکر میکردم که بمبها، کدام مناطق شهر را تخریب و چند نفر را شهید و زخمی کرده که زنگ خانه را زدند. یکی از همسایهها بود که رنگ به صورت نداشت. چشمهایش در اتاق میگشت و تا نگاهش به نگاه من گره خورد، با دستپاچگی گفت: عراق اعلام کرده فردا میخواد مدرسه زینبیه رو بمباران کنه!...*(جشن دهه فجر در دبیرستان زینبیه)
با جمله خانم همسایه، اتفاق چند وقت قبل در ذهنم جرقه زد. از وقتی پسرعموی پدرم در جبهه مفقود شده بود، خانوادهاش به همه سپرده بودند در ساعات مشخصی به پیام اسرای ایرانی در رادیو عراق گوش بدهند؛ به این امید که پسر مفقود آنها هم، خودش را معرفی کند و خیالشان بابت زنده بودنش راحت شود. یک بار در پایان اعلام اسامی اسرا، گوینده رادیو عراق گفت: "ما اطلاع داریم در استان آذربایجان شرقی در شهرستان میانه، مدرسهای به نام زینبیه هست که آنجا را تبدیل کردهاند به ستاد پشتیبانی جنگ! و فعالیتهای پشت جبهه در آنجا انجام میشود"... حالا انگار بعثیها قصد کرده بودند آن تهدید لفظی را عملی کنند. با این حال، وقتی همسایهمان از بمباران مدرسه گفت، سکوت خانه را شکستم و با خنده گفتم: چه خوب. اینجوری ما هم شهید میشیم...*(دختران دبیرستان زینبیه)
وسط بمباران، چادر از سرمون نیفته...فردا صبح، ۱۲ بهمن، در مدرسه جای سوزن انداختن نبود. همه آمده بودند. انگار نه انگار دیشب شهر بمباران شده بود. بچهها آنقدر ذوق جشن دهه فجر را داشتند که هیچکدام به شایعه بمباران مدرسه اهمیت نداده بودند. تا ساعت ۹ و نیم هم، اوضاع عادی بود و داشتیم برای شروع جشن آماده میشدیم اما یکدفعه با پخش شدن صدای آژیر از بلندگوی مدرسه، همهچیز به هم ریخت و بچهها هجوم بردند سمت حیاط...با اعلام وضعیت قرمز و حمله هوایی دشمن، مسئولان مدرسه مرتب به بچهها تأکید میکردند وسط حیاط تجمع نکنند و برای حفظ جانشان، کنار دیوار پناه بگیرند اما جالب است بدانید در آن شرایط پر از ترس و وحشت، خیلی از بچهها نگران حجابشان بودند. همانطور که سرم را میان دستهایم پنهان کرده بودم، شنیدم چند نفر از بچهها میگفتند: اگه بمباران بشه و چادر از سرمون بیفته، چی کار کنیم؟ سرم را بیرون آوردم و همانطور که داشتم میگفتم: چادر من، کش داره، از سرم نمیافته...، نگاهم به آسمان افتاد و۲هواپیمای سیاهرنگ را بالای سر مدرسه دیدم. هواپیماها آنقدر پایین بودند که اگر دقت میکردیم، میتوانستیم خلبانهایشان را ببینیم! و در یک لحظه، قیامت شد...*(ساختمان تخریب شده دبیرستان «زینبیه» بعد از بمباران)
اتفاقی که خیلیها بعید میدانستند، رنگ واقعیت گرفت و صدای یا حسین و یا زینب بچهها زیر صدای وحشتناک اصابت بمبها به مدرسه، خفه شد. هواپیماها که دور شدند، خیال کردیم همهچیز تمام شده اما تا از روی زمین بلند شدیم، دوباره سایه نحس هواپیماهای بعثی روی مدرسه افتاد و بمبهای جدید، محوطه مدرسه را شخم زد...»*(دبیرستان زینبیه بعد از بمباران/ چادر و وسایل دانش آموزان در وسط حیاط مدرسه دیده میشود)
وقتی مغز یکی از دوقلوهای مدرسه، متلاشی شد...!«چشمهایم را که باز کردم، از شدت دود و غبار، نتوانستم چیزی ببینم. چند دقیقهای همانطور نشستم تا چشمهایم به آن فضای دودآلود عادت کرد که کاش نمیکرد...» ۴۰ سال از آن روز گذشته اما برای فریده پزشکی انگار به قدر پلکزدنی بوده. اینطور است که هنوز هم، روایت آنچه بعد از بمباران مدرسه با چشمهای خودش دید، سخت و جانکاه است. با این حال، صبوری میکند و میگوید: «با اولین صحنهای که دیدم، نفسم بند آمد. دختری که در یک متریام افتاده بود، سرش کاملاً از وسط دو نیم شده بود و فقط در ناحیه گردن، اتصال داشت! آسیبدیدگی آن شهید طوری بود که نتوانستم تشخیص دهم کدامیک از بچههای مدرسه است.کمکم دود و غبار فرونشست و توانستم اطراف را ببینم. ساختمان دو طبقه مدرسه، کاملاً تخریب شده بود. در هر گوشه از حیاط، چند نفر افتاده بودند؛ بعضی بیجان و بعضی از شدت جراحات، در حال ناله و گریه. یکدفعه چشمم به دوقلوهای مدرسه افتاد. این بار دیگر خبری از خنده و شیطنتشان نبود. یکی از دوقلوها، مغز متلاشیشده خواهر شهیدش را در دست گرفته بود و گریه و شیون میکرد...!*(شهدای دانش آموز شهرستان میانه از مدارس «زینبیه» و «ثارالله(ع)»)
آن روز در کربلایی که در مدرسه زینبیه برپا شد، ۳۲ دانشآموز بیگناه به شهادت رسیدند و بیش از ۱۲۰ نفر جانباز شدند که من هم یکی از آنها بودم. در آن بمباران، کتف راست، پای چپ، بینی و پیشانیام، ترکش خورد و تا مدتها گرفتار درمان بودم. البته روز ۱۲بهمن ۶۵، همزمان با مدرسه ما، مدرسه ابتدایی «ثارالله» هم بمباران شد و آنجا هم ۵ دانشآموز مظلوم، پرپر شدند.»
نبرد نابرابر بمبهای قاتل با کودکانی که واژه جنگ را نمیشناختندجانباز مدرسه زینبیه که هنوز هم با دردهای گاه و بیگاه یادگار سربی بمبهای قاتل سال ۶۵ دست به گریبان است، حالا ۷ ماهی میشود که بهانه جدیدی پیدا کرده برای غبار گرفتن از خاطرات رفقایی که ۴۰سال قبل، در بمباران مدرسه از دست داد. با این حال، او هم معتقد است جنس داغ فرشتههی میناب، متفاوت است: «مرور لحظات آن بمباران و جریان شهادت همکلاسیها، در تمام این سالها برای من و دیگر بازماندگان مدرسه، سخت و دردناک بود اما ۹ اسفند پارسال، ورق زندگی ما را هم برگرداند. شهادت حضرت آقا و بچههای مدرسه میناب، آنقدر سخت و جانسوز بود که داغی به مراتب سنگینتر از داغ دوستان همکلاسی به دل ما گذاشت.
میدانید، وقتی جزئیات بمباران مدرسه شجره طیبه میناب را میشنیدم، با خودم میگفتم: آن بچهها خیلی مظلومانه شهید شدند. آخه، آن کودکان ۷، ۸ ساله، هیچ درکی از جنگ نداشتند. درست است که ما -دختران دبیرستان زینبیه- هم، واقعا در برابر آن بمبهای ویرانگر، بیپناه بودیم و مدرسهمان ناجوانمردانه به خاک و خون کشیده شد اما تفاوت ما با بچههای میناب این بود که ما، دختران بالغ ۱۶، ۱۷سالهای بودیم که کاملا میدانستیم در چه شرایطی قرار داریم. آن روزها ۶ سال از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران میگذشت و ما خودمان هم با خدمات پشت جبههای که نجام میدادیم، تلاش میکردیم در دفاع از وطنمان سهیم باشیم.
اما دانشآموزان کوچولوی مدرسه میناب، چیزی از جنگ نمیدانستند. اصلا در آن مقطع، جنگی در کار نبود که برایش آمادگی داشته باشند. یعنی حتی آژیر قرمزی هم در کار نبود که آنها را از خطری که داشت به سمتشان میآمد، باخبر کند. بچهها مثل هر روز، خوش و خرم از مادرانشان خداحافظی کردند و با یک دنیا آرزوهای قشنگ به مدرسه رفتند. در مدرسه هم، در کمال آرامش و امنیت، کنار معلم و همکلاسیهایشان داشتند درس میخواندند و بازی میکردند که آمریکای جنایتکار، بیمقدمه و بدون هیچ هشداری، مدرسهشان را بمباران کرد...*(دانش آموز جانباز مدرسه شجره طیبه میناب)
جای این زخم، هرگز خوب نخواهد شد...هر بار در تجمعات خیابانی یا از تلویزیون، عکس چهرههای معصوم بچههای شهید مدرسه شجره طیبه میناب را میبینم، با خودم میگویم: در آن لحظات بمباران، بر آن بچههای بیگناه چه گذشت؟ چه احساسی داشتند؟ چه صحنههایی دیدند؟... مظلومیت دانشآموزان شهید به جای خود، دل من پیش بچههای بازمانده از آن حادثه بهویژه جانباز کوچولوهای مدرسه، جا مانده چون خوب میدانم صحنههای دردناکی که آن روز بمباران دیدند، تا آخر عمر از ذهنشان پاک نخواهد شد.»حالا بغض میآید و سد راه کلمات خانم راوی میشود. صحنههای بمباران مدرسه زینبیه در ۴۰ سال قبل که مثل فیلم تلخی از جلوی چشمهای فریده پزشکی میگذرد، نفس بلندی میکشد و میگوید: «من بعد از پایان جنگ ازدواج کردم و دو سال بعد، خدا اولین فرزند را به ما عنایت کرد. خوب یادم است، اواخر سال ۶۹ که پسرم تقریبا ۶ ماهه بود، یک روز در خانه نشسته بودم که یک هواپیمای مسافربری با ارتفاع پایین، از آسمان شهر میانه گذشت. برای همه مردم، این یک اتفاق عادی به حساب میآمد اما صدای غرش آن هواپیما، طوری در گوش من پیچید که در یک لحظه، اتفاقات ۴ سال قبل مدرسه برایم تداعی شد... *(«فریده پزشکی»(نفر وسط)، جانباز واقعه بمباران دبیرستان زینبیه شهرستان میانه)
احساس کردم همین الان است که خانهمان بمباران شود و پسرم زیر آوار بماند. آنقدر وحشت کرده بودم که ناخودآگاه، بچه در بغل، خودم را از پنجره به بیرون پرت کردم!...
واقعیت این است که صحنههای آن بمباران و وحشتش، بعد از اینهمه سال، همچنان همراه ماست و فراموش نشده. وقتی یادم میآید این سرنوشت غمانگیز، در انتظار بچههای بازمانده از بمباران مدرسه میناب هم خواهد بود، خیلی غصه میخورم. آنها هم تا عمر دارند، آن صحنههای وحشتناک و سنگین را فراموش نخواهند کرد و این، فجیعترین ظلمی است که دشمن در حق این بچههای معصوم روا داشته...»
امان از جمله «لطفا باز نشود»...«فیلمهایی که از حال و هوای مادران و پدران مینابی جلوی ساختمان تخریبشده مدرسه شجره طیبه یا در سردخانه منتشر میشد، برای من حکم روضه داشت. میدیدم و حال و روز پریشان پدر و مادرهای خودمان بعد از بمباران مدرسه زینبیه در ذهنم زنده میشد که چطور بعد از شنیدن خبر، برای پیدا کردن پیکر مجروح یا بیجان فرزندانشان، آواره بیمارستانها شده بودند. در فاجعه مدرسه میناب، تصویری که دل مرا بیش از هر تصویر دیگری سوزاند، مربوط به تابوتهای کوچکی بود که روی آن نوشته شده بود: «لطفا باز نشود»... بارها آن تصویر را دیدم و اشک ریختم و از خدا برای پدران و مادران آن پیکرهای ارباً اربا، صبر طلب کردم. میدانید ما هم در بمباران مدرسه زینبیه، از این تابوتهای بازنشدنی داشتیم؟*(نمایی دیگر از مدرسه زینبیه بعد از بمباران)
آن سالها هنوز مدارس، بخاری نفتی داشتند. بنابراین همیشه یک تانکر ذخیره نفت هم در حیاط مدرسه وجود داشت. آن روز وقتی آژیر قرمز به صدا درآمد و همه در حیاط مدرسه جمع شدیم، ۲، ۳ نفر از بچهها از ترس رفته بودند زیر آن تانکر نفت قایم شده بودند. اما هواپیماها که از راه رسیدند و بمبهایشان را روی مدرسه ریختند، آن تانکر هم منفجر شد و پیکر بچههایی که زیر آن پنهان شده بودند، سوخت... شنیدم امدادگرانی که برای جمعآوری پیکر شهدا به مدرسه آمده بودند، اجاره نداده بودند خانواده آن بچهها پیکرهایشان را ببینند.»*(شهید «ایران قربانی» در حال سرودخوانی در یکی از برنامههای مدرسه زینبیه)
شهدایی که خودشان برای خودشان عزاداری کردند!«هرچقدر از مظلومیت بچههای شهید مدرسه میناب بگوییم، کم است اما در یک مورد، دل من برای دانشآموزان شهید دبیرستان زینبیه بیشتر سوخت چون واقعا مظلومتر بودند.» خانم پزشکی، آلبوم عکسهای قدیمی را ورق میزند و از آن میان، دست میگذارد روی عکس یک دختر جوان محجوب و میگوید: «شهدای دبیرستان زینبیه، خیلی مظلوم بودند. برخلاف بچههای مدرسه شجره طیبه میناب که یک ایران، عزادارشان شد، بچههای زینبیه در اوج غربت تدفین شدند و هیچکس از فاجعهای که بر سرشان آمده بود، خبردار نشد. ازآنجاکه بلافاصله بعد از شهادت دانشآموزان دبیرستان زینبیه، باز هم شهر میانه بمباران شد، خانوادههای بعضی از دانشآموزان شهید نتوانستند به مدرسه بیایند و پیکر فرزندانشان را ببینند. پیکرها توسط مردم به بیمارستان منتقل و بعد هم، غریبانه دفن شد! غربت آن شهدا وقتی بیشتر شد که با توجه به هشدار تخلیه شهر به خاطر بمبارانهای مکرر، حتی هیچ مراسمی هم برای آنها گرفته نشد...*(شهید «ایران قربانی»،معروف به «آهنگران میانه»)
یک سال بعد از بمباران مدرسه، «ایران قربانی» را در خواب دیدم. تمام ۳۲ شهید مدرسه در گلزار شهدا نشسته بودند و ایران داشت برایشان مداحی میکرد. ایران، صدای خیلی خوبی داشت و گروه سرود مدرسه، روی انگشت او میچرخید. هر وقت به خانههای شهدای شهر میرفتیم هم، این ایران بود که برای شهدا نوحهخوانی میکرد. آنقدر هم قشنگ میخواند که اسمش را گذاشته بودیم «آهنگرانِ میانه»! آن روز توی خواب، گفتم: ایران! داری چی کار میکنی؟ گفت: هیچکس برای ما مراسم نگرفت. اینجا خودم دارم برای شهدای مدرسه، نوحه میخونم و عزاداری میکنم...»
لطفا مدرسه شجره طیبه میناب را خراب نکنید!«ما یک گروه ۲۰ نفری از جانبازان مدرسه زینبیه داریم و هر سال، دو سه بار دور هم جمع میشویم. بعد از فاجعه میناب که باعث شد داغ دلمان تازه شود، در تماسهای تلفنی یا در برخوردهایی که در تجمعات خیابانی با بعضی از این دوستان داشتیم، میگفتیم گرچه از آذربایجان شرقی تا میناب خیلی راه است، اما کاش میشد دستهجمعی برویم میناب. کاش میتوانستیم به دیدار مادران شهدای مدرسه شجره طیبه میناب برویم و به آنها دلداری بدهیم. برایشان بگوییم مصیبتی که از ۹ اسفند ۱۴۰۴ با آن دست به گریبانند را ما ۴۰ سال قبل تجربه کردیم و با تمام وجود در غمشان شریکیم. دلمان میخواهد سر مزار دانشآموزان و معلمان شهید مینابی برویم؛ معلمان فداکار مظلومی که خودشان را سپر جان بچهها کرده و هرکدام چند دانشآموز را در آغوششان پناه داده بودند.»*(یادمان شهدای بمباران دبیرستان زینبیه/ این مدرسه حالا به موزه تبدیل شده و کاروانهای راهیان نور از آن بازدید میکنند)
چیزی در ذهن جانباز ۲۵ درصد مدرسه زینبیه جرقه زده که سکوت میکند و بعد در ادامه میگوید: «۴، ۵ ماه بعد از بمباران مدرسه زینبیه، آن ساختمان مخروبه را کوبیدند و با کمک یک خیر، ساختمان جدیدی به جایش ساختند. بعد، در گوشهای از آن مجموعه، یک یادمان برای شهدای آن بمباران ساختند اما اگر نظر مرا بخواهید، بهتر بود یک قسمت از آن ساختمان تخریبشده را حفظ میکردند تا سند جنایت رژیم بعث عراق برای نسلهای بعدی باشد. جالب است بدانید من از سال ۷۲ بهعنوان دبیر پرورشی به مدرسه زینبیه برگشتم و در خلال گپ و گفتهایی که با بچهها داشتم، همیشه از ماجرای آن فاجعه بمباران برایشان میگفتم. بچهها خیلی تحتتأثیر آن روایت دردناک قرار میگرفتند اما مدام میپرسیدند: خانم! از اون موقع، عکس ندارید؟ یعنی دلشان میخواست آثار و نشانههایی از آن اتفاق ببینند.*(شهدای جاویدالاثر مدرسه شجره طیبه میناب)
حالا براساس همین تجربه، درخواست من از مسئولان این است که به هیچ وجه اجازه ندهند مدرسه شجره طیبه میناب به بهانه نوسازی و ساخت مدرسه مجهز جایگزین، تخریب شود. این ساختمان مخروبه باید بهعنوان سند زنده جنایت آمریکا در به شهادت رساندن ۱۶۸ کودک بیگناه، حفظ شود و مردم از چهارگوشه ایران به بازدید آن بروند. مدرسه شجره طیبه میناب باید مقصد کاروانهای راهیان نور شود. باید در ورودیاش بنویسند: «با وضو وارد شوید» چون آنجا محل شهادت فرشتههای بیگناهی است که از بعضیهایشان حتی یک تار مو هم پیدا نشده. این سند جنایت آمریکا نه فقط برای نسلهای آینده ایران بلکه باید برای گردشگران و خبرنگاران خارجی حفظ شود تا پیام مظلومیت مردم ایران را به تمام دنیا برسانند.»پایان پیام/بمنظور دسترسی پایدار به اخبار و مطالب ما، آخرین نسخه اپلیکیشن خبرگزاری فارس را میتوانید از اینجا و در فروشگاههای «کافه بازار» و «مایکت» دانلود و نصب کنید.#مدرسه_شجره_طیبه_میناب#جنگ_رمضان#مدرسه_زینبیه_میانه#دفاع_مقدس ۱۹:۰۵ - ۸ مهر ۱۴۰۵
مشاهدهٔ خبر در منبع