حکایت ما و «دوگانهسازیهای» وحدت خراب کن
همچنان که پیروزی و عزت و اقتدار، میوه شیرین وحدت و انسجام اجتماعی است - همانطور که در دو مقطع درخشان جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان بروز و ظهور پیدا کرد -، دامن زدن به اختلافات و دوگانهسازیهای غیرواقعی هم، نتیجهای جز ضعف و شکست و ذلت نخواهد داشت. این وعده تخلفناپذیر قرآن برای ماست.
سکانس اول
ظهر جمعه، بعد از سالها، دوباره نشستم به تماشای فیلم «ضیافت»، اثر کارگردان پیشکسوت، «مسعود کیمیایی». فیلمی خاطرهانگیز از دهه ۷۰ که با روایت خاصش از رفاقت چند پسر جوان، در آن سالها حسابی خبرساز شد.
قصه فیلم از این قرار است که هفت رفیق در روز پایانی دبیرستان، در کافه محلهشان دور هم جمع میشوند و قرار میگذارند چند سال بعد دوباره همدیگر را در همان کافه ملاقات کنند. سالها بعد، روز موعود فرا میرسد و رفقا - که هرکدام سرنوشت متفاوتی داشتهاند - یکییکی به کافه میآیند...
سکانس دوم
دوباره ضیافت را دیدم و یک بار دیگر در کانال زمان، پرتاب شدم به دوران مدرسه؛ به آخرین روز دوره راهنمایی در مدرسه رویاهایمان. گروهی از دختران درسخوان تهران بودیم که بعد از موفقیت در آزمون ورودی، از گوشه و کنار شهر در یک مدرسه نمونه جمع شده بودیم و سرسختانه درس میخواندیم برای اینکه دوفردای دیگر، سری میان سرها درآوریم. ما اما در آن چهاردیواری که بیشترین زمان شبانهروزمان را به خود اختصاص میداد، فقط درس نمیخواندیم. در آن مدرسه باصفا، با دوستانی که بیشتر از اعضای خانواده میدیدیمشان، درواقع زندگی میکردیم. و پایان دوره راهنمایی، پایان زنجیره آن خوشیهای دوره نوجوانی بود؛ و عجیب ترسناک و غمانگیز بود...خوب میدانستیم با توجه به پراکندگی محلهای سکونتمان، این جدایی میتواند به منزله خداحافظی برای تمام عمر باشد. اینطور بود که یکی از خوشفکرهای گروهمان، در آخرین تلاشها برای حفظ آن جمع دوستداشتنی، موقع خداحافظی پر اشک و آهمان، به سبک فیلم ضیافت – که هیچکدام ندیده بودیمش - برگه کوچکی کف دست هرکداممان گذاشت که شد سند یک عهد فراموشنشدنی. برگهای که رویش نوشته بود: «هشت سال دیگه، سال آخر دانشگاه، زیر برج آزادی.» و انتظار کشدار ما درست از همان روز شروع شد و شوق دیدار مجدد رفقای مدرسه، همپای تکتکمان قد کشید و در وجودمان ریشه دواند.
القصه دبیرستان را تمام کردیم، کنکور دادیم و در دانشگاه قبول شدیم و بالاخره آن روز موعود از راه رسید. عصر آن روز بینظیر، همانطور که با هیجان به آن برج سفید همیشه زیبا نزدیک میشدم و توی دلم به انتخاب آن دخترک ۱۳، ۱۴ساله برای محل قرار میخندیدم، مدام گردن میکشیدم که ببینم آیا کسی آمده؟ با خودم میگفتم واقعا بعد از ۸سال و بعد از هزار بار چرخ خوردن سیب زندگیمان، قول و قرار روزهای نوجوانی در یاد کسی مانده؟ و یادشان مانده بود. جمع هرچند کوچکی که آن روز، زیر برج آزادی جمع شد، نشان داد دنیا برای بعضیها هنوز روی مدار رفاقت و عهد و پیمان میگردد. و همان جمع محدود، شد واسطه پیدا کردن و کنار هم چیدن بقیه حلقههای آن زنجیره. کمکم جمعمان جمع شد. توی آسمانها سیر میکردیم وقتی در فلان پارک و کافه قرار میگذاشتیم و چهرههای جدید، یکییکی از راه میرسیدند و قطعه دیگری از پازل خاطراتمان تکمیل میشد.
اوایل، همهچیز جذاب بود؛ حتی تفاوتهایمان. ما که در نوجوانی، اجزای همسان یک دنیای مشترک دوستداشتنی بودیم، حالا دنیاهای متفاوت و گاه متضاد داشتیم اما همچنان برای هم، جذاب و شیرین و قابل احترام بودیم. دختربچههای یک دهه قبل، در مدارس مختلف درس خوانده بودند، در دانشگاهها و رشتههای مختلف قبول شده بودند و در یک کلام، بزرگ شده بودند؛ آن هم با افکار و نگاهها و عقاید خاص خودشان. اما همچنان مدرسه محبوب دوره راهنمایی، عشق مشترکشان بود. و همه، به احترام این عشق مشترک، روی تفاوتها و تضادهایشان چشم میبستند.
چند ماه با دورهمیهای جذاب و گپ و گفتها و خاطرهگوییهای بامزه مجازی گذشت تا اینکه ایام انتخابات از راه رسید. و این، آغاز یک فصل خاص و عجیب در دوره جدید دوستی ما بود. جرقه اصطکاکها از پیامهای کنایهآمیز در گروه مجازیمان شروع شد و خیلی طول نکشید که کار به دعواهای حیدری-نعمتی رسید. تنور مناظرات و تبلیغات انتخابات که داغ شد، طرفداران اصلاحطلبی و اصولگرایی در گروه ما هم از خجالت هم درآمدند. خلاصه برخلاف فیلم ضیافت که شخصیتهای اصلی داستان که به رغم تمام تفاوتهایشان، با تکیه بر رفاقت دوران مدرسه و به حرمت عشق بزرگتری به نام وطن، در کنار هم ماندند، خاک ویلچر رفیق جانبازشان را توتیای چشم کردند و در آخر هم با حضور سر مزار رفیق شهیدشان عهد دوباره بستند، قصه ما اما شیرین به سر نرسید.
در میانه جدلهای انتخاباتی، هیچکس یادش نیامد ما در ۸سال گذشته، در فضای خانوادگی، تحصیلی، فکری، سیاسی، مذهبی و اجتماعی متفاوتی رشد کردهایم و طبیعی است در موقعیت یکسان، متفاوت فکر کنیم، متفاوت تصمیم بگیریم و دست به انتخاب متفاوت بزنیم. وسط مبادله اره و تیشه در بحثهای تند سیاسی در گروه، کسی به خودش زحمت نداد یادآوری کند میشود در عین اختلاف نظر، احترام طرف مقابل را هم نگه داشت؛ طرفی که از قضا، دوست عزیز روزهای خوب زندگی ماست. هیچکس یادش نیامد با وجود تفاوت جناح فکری و سیاسی که در این سالها متمایل به آن شدهایم، هنوز یک بهانه واحد و یک عشق مشترک برای دور هم بودن داریم. اینطور بود که وقتی بحثها بالا گرفت و دوگانههای سیاسی، اصالت و اولویت پیدا کرد و پردههای حرمت دریده شد، بچهها یکییکی با غیظ و غضب، گروه را ترک کردند و شعبه دوم مدرسه رویاهایمان و به دنبالش، کاخ خاطراتمان از هم پاشید...
چند ساعتی از این تجدیدخاطره تلخ نگذشته بود که با انتشار پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دولت، داغ دلم یک بار دیگر تازه شد. شاهبیت پیام آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای، همان حلقه مفقودهای بود که شیرازه گروه دوستانه ما را از هم گسست و خبر دارم بلای مشابهی را هم بر سر بسیاری از جمعهای دوستانه و حتی خانوادگی دیگر در قریب به دو دهه اخیر آورده. حضرت آقا در مقام پدر معنوی جامعه ایران عزیز، این بار هم به روال تمام پیامهای دلسوزانه ۶ماه اخیرشان، روی مقوله «وحدت» دست گذاشته بودند؛ این بار با کلیدواژه پرمعنای «انسجام اجتماعی».
با خودم فکر کردم گرچه این پیام خطاب به دولت و دولتیان و به طور کلی مسئولان کشور صادر شده اما تمام اقشار و اصناف و گروههای اجتماعی سیاسی مذهبی هم میتوانند مخاطب بخشهای مهم آن باشند؛ بهویژه آنجا که رهبر عالیقدر انقلاب با تاکید بر اهمیت پرهیز از هر عمل و رفتاری که به ضرر انسجام اجتماعی است، نوشتهاند: «بیتردید هر سخن ناامیدکننده و تضعیفکننده انگیزههای ملّی و عمومی و هر نوع دوگانهسازی موهوم از قبیل جنگ یا مذاکره، وفاق یا تندروی، سازش یا جنگطلبی که در گذشته به مردم عزیزمان خسارتهایی بیواسطه یا باواسطه وارد ساخته، از این پس هم میتواند همان تأثیر را بهجا بگذارد. لذا بنده قاطعانه اعلام میکنم که ارتکاب هر آنچه بهضرر انسجام اجتماعی باشد، ممنوع است.»
به «دوگانهسازیهای موهوم» فکر میکنم و در ذهنم مرور میکنم در هر مقطع حساس ایران ما، دشمن، آگاهانه و برخی افراد و گروهها، شاید ناآگاهانه، با برجستهسازی شکلی از این دوگانهسازیها، چطور به وحدت ملی و انسجام اجتماعی در کشور لطمه زده و هر بار، خسارتهای فرهنگی، سیاسی، امنیتی، اجتماعی و حتی جانی روی دست مردم گذاشتهاند.از داستان فیلم «ضیافت» تا ماجرای گروه دوستانه دوره نوجوانی ما تا قصههای دیروز و امروز جامعه ایران، تمام ماجرا حول یک واقعیت میچرخد. هر زمان در میانه بحثها و رقابتها و کشمکشها، یادمان بیفتد اصل مهم مشترکی وجود دارد که ادامه قصه، وابسته به وجود آن است و جا دارد هرکدام از ما خود را برای حفظ آن، هزینه کنیم، دیگر هیچ اختلافی، اصالت پیدا نخواهد کرد. دیگر هیچ گروهی از هم نخواهد پاشید، هیچ جمعی پراکنده نخواهد شد و هیچ عزتی به ذلت بدل نخواهد شد.
حالا اگر یک بار دیگر حوادث تلخ سالهای اخیر را مرور کنیم، برایمان روشنتر خواهد شد هرکجا از همین اصل مهم مشترک یعنی از وحدت ملی و انسجام اجتماعی و در یک کلام از عزت و استقلال و امنیت ایران عزیز غافل شدیم، منازعات و رقابتها و اختلافات، جرقهای شده و آتش به خرمن کشور انداخته. یادمان باشد همانطور که پیروزی و عزت و اقتدار، میوه شیرین وحدت و انسجام اجتماعی است - همانطور که در دو مقطع درخشان جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان بروز و ظهور پیدا کرد -، دامن زدن به اختلافات و دوگانهسازیهای غیرواقعی هم، نتیجهای جز ضعف و شکست و ذلت نخواهد داشت. این وعده تخلفناپذیر قرآن برای ماست: «وَأَطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ریحُکُمْ(و از خدا و پیامبرش اطاعت کنید و با یکدیگر نزاع و اختلاف مکنید، که ضعیف و سست میشوید و قدرت و شوکتتان از میان میرود)». پایان پیام/#پیام_رهبر_معظم_انقلاب#انسجام_اجتماعی#دوگانهسازیهای_موهوم#فیلم_ضیافت ۱۹:۳۱ - ۷ شهریور ۱۴۰۵
مشاهدهٔ خبر در منبع