دستهای گره کردهی چهار معلم اصفهانی جان دو کودک را از زاینده رود نجات داد
به گزارش مرکز اطلاعرسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش، گاهی موقعیتهایی در زندگی روی میدهد که خداوند انسان را برای نجات جانهایی پاک و بیگناه انتخاب میکند؛ لحظات نفسگیری که با یک تصمیم، یک حرکت و یک نگاه دستی میشوی برای بازگرداندن جان یک خانواده.
اعظم مهدیزاده، ساکن شهر قهدریجان از توابع شهرستان فلاورجان و مدیر دبستان دولتی آیتالله سعیدی و دبیرستان دوره اول متوسطه متقین در روستای کافشان، از همان دسته افرادی است که برای نجات برگزیده شده است؛ او که از سال ۱۳۸۹ وارد آموزش و پرورش شده و همزمان مشاور و مدرس دانشگاه فرهنگیان نیز هست، نام و یاد پدرش شهیدش، شهید حمزه مهدیزاده را همواره چراغ راه و الهام بخش مسیر خود میداند و ایثار و ایمان و مسئولیتپذیری را سبک زندگی خویش قرار داده است.
وی درباره آن حادثه تلخ و شیرین اینگونه آغاز میکند: گاهی انسان، حکمت برخی اتفاقات را در همان لحظه درک نمیکند و تنها گذر زمان، پرده از اسرار آنها برمیدارد. در اواخر خردادماه امسال، به همراه همکارانم، خانمها مریم موسوی، مرضیه خلیلی و فاطمه امینی، تصمیم گرفتیم پس از پایان فعالیتهای روزانه، ساعاتی را در فضایی صمیمی و به دور از مشغلههای کاری، در حاشیه زایندهرود و محدوده پل بابامحمود سپری کنیم. از آنجا که روز چهارشنبه، روز کاری من بود و بهعنوان مدیر مدرسه موظف به حضور در مدرسه بودم، پیش از آغاز برنامه به همکاران اعلام کردم که منتظر حضور بنده نمانند و برنامه خود را لغو نکنند. به آنان گفتم چنانچه شرایط فراهم شود، پس از پایان ساعت اداری به جمعشان ملحق خواهم شد.
مهدیزاده ادامه میدهد: پس از پایان ساعت کاری، حدود ساعت ۱۳، مدرسه را ترک کردم. حجم زیاد کار و مسئولیتهای آن روز، خستگی زیادی بر من تحمیل کرده بود و به همین دلیل با همکاران تماس گرفتم و ضمن عذرخواهی اعلام کردم که احتمالاً امکان حضور نخواهم داشت؛ اما آنان با اصرار فراوان از من خواستند که به جمعشان بپیوندم.
مدیر دبستان آیتالله سعیدی اشاره میکند: همکارانم در سمت چپ پل، نزدیک قبور شهدای گمنام و داخل یکی از آلاچیقهای کنار رودخانه منتظرم بودند. حدود ساعت دو بعدازظهر، ناهار را در کنار یکدیگر صرف کردیم. پس از صرف ناهار، یکی از همکاران پیشنهاد داد برای رهایی از گرمای هوا، پاهایمان را داخل آب قرار دهیم. ابتدا مخالفت کردم؛ زیرا لباس رسمی بر تن داشتم و برای ورود به آب مناسب نبود. پس از اندکی گفتوگو، تصمیم گرفتیم وسایل را در آلاچیق بگذاریم و تنها تلفنهای همراه و کیفهای خود را برداریم و به سمت رودخانه برویم.
وی اضافه میکند: در کنار ساحل، پنج یا شش کودک ۷ سال به بالا مشغول آببازی و شنا بودند و مادرانشان در فضای پارک نشسته بودند. هنگام عبور، به کودکان توصیه کردیم که بیش از حد به سمت آب نروند و مراقب خود باشند. با بررسی محل متوجه شدیم آن قسمت از ساحل، گِلی و لغزنده است و ورود به آب از آن نقطه ایمن نیست، بنابراین تصمیم گرفتیم به سمت راست پل، جایی که کف آن سنگفرش بود، حرکت کنیم.
مهدیزاده تصریح میکند: هنگامی که به کنار پل رسیدیم، شدت جریان آب کاملاً محسوس بود و آب با قدرت از زیر دهانههای پل عبور میکرد. اطراف پل نیز خلوت بود و فرد دیگری در نزدیکی ما حضور نداشت. برای حفظ تعادل، هر چهار نفر دستهای یکدیگر را محکم گرفتیم و به صورت زنجیرهای وارد آب شدیم به گونهای که تنها پاهایمان داخل آب قرار داشت. همکارم، خانم مرضیه خلیلی به دلیل شدت جریان آب، مرتب تأکید میکرد که هیچیک از ما دست دیگری را رها نکند. هنوز یک قدم بیشتر برنداشته بودیم که ناگهان حادثهای رخ داد که مسیر آن روز را برای همیشه تغییر داد.
مدیر دبیرستان متقین افزود: در همان لحظه، متوجه شدم یکی از دختر بچههایی که در ساحل مقابل مشغول بازی بود، تعادل خود را از دست داده و جریان خروشان آب او را با سرعت به سمت زیر پل میکشاند. همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد؛ نه فرصتی برای فکر کردن بود و نه مجالی برای تصمیمگیری. تنها چیزی که در آن لحظه برایم اهمیت داشت، نجات جان کودکی بود که هر لحظه بیشتر در دل جریان آب فرو میرفت.
وی تشریح میکند: بیدرنگ، در حالی که دستهای یکدیگر را همچنان محکم گرفته بودیم، زنجیره انسانی را حفظ کردیم و برای نزدیک شدن به کودک، چند قدم دیگر به سمت جریان آب برداشتیم. شدت جریان آب به اندازهای بود که کوچکترین لغزش یا رها شدن دستها میتوانست تعادل همه ما را بر هم بزند و حادثهای دیگر رقم بزند.در تمام این لحظات، خانم فاطمه امینی با آرامش و اطمینان خاطر ، دست اینجانب را با تمام توان محکم نگه داشت و اجازه نداد زنجیره انسانی از هم گسسته شود.
استحکام دستان ایشان، تکیهگاه من برای نزدیک شدن به کودک بود و همین هماهنگی و اعتماد میان ما باعث شد بتوانم خود را به دختر بچه برسانم. اگر در آن شرایط، زنجیره انسانی حتی برای لحظهای از هم جدا میشد، نهتنها نجات کودک، بلکه جان خود ما نیز در معرض خطری جدی قرار میگرفت.
مهدیزاده تاکید میکند: خانم مرضیه خلیلی و مریم صادقی با مسئولیتپذیری دستهای زنجیره را رها نکردند و با تمام توان در حفظ تعادل گروه مشارکت داشتند. سرانجام توانستم دست دختر بچه را بگیرم؛ اما فشار سهمگین آب به حدی بود که هر لحظه احساس میکردم دست کوچک او از میان انگشتانم رها خواهد شد. تمام توانم را به کار گرفته بودم و تنها از همکارانم میخواستم دستها را محکمتر نگه دارند و مرا به سمت ساحل بکشند. با همکاری، همدلی و هماهنگی هر چهار نفر، سرانجام موفق شدیم دختر بچه را از میان جریان خروشان آب بیرون بکشیم و سالم روی سنگفرش کنار رودخانه قرار دهیم.
این معلمان فداکار هنوز فرصت نفس کشیدن پیدا نکرده بودند که با صحنهای هولناکتر روبهرو شدند: دختر بچه ۸ ساله دیگری نیز در جریان آب گرفتار شده بود و آب با سرعت او را به همان سمت میکشاند. بدون کوچکترین درنگ، بار دیگر دستهای یکدیگر را محکم گرفتیم و زنجیره انسانی را تشکیل دادیم.
بار دیگر با گرفتن دستان هم و حفظ استحکام زنجیره، امکان نزدیک شدن من به کودک دوم فراهم شد. در آن لحظات، هیچکدام از ما به خطری که خودمان را تهدید میکرد نمیاندیشیدیم؛ تنها دغدغهمان این بود که پیش از آنکه جریان آب فرصت دیگری پیدا کند، جان آن کودک را نجات دهیم.به لطف خداوند متعال و با همکاری و هماهنگی هر چهار نفر، این بار نیز موفق شدیم دختر بچه دوم را از دل جریان خروشان آب بیرون بکشیم و سالم به کنار ساحل برسانیم.
مدیر دبستان آیتالله سعیدی آن لحظات را اینگونه توصیف میکند: دختر بچه، در حالی که هنوز از شدت ترس نفسنفس میزد، با همان معصومیت کودکانه فقط میگفت: «خاله... دمپاییام را آب برد...». شنیدن این جمله، دل همه ما را به درد آورد؛ زیرا او هنوز نمیدانست که تنها چند لحظه پیش، نه دمپایی، بلکه جانش تا مرز از دست رفتن پیش رفته بود. هر دو کودک از شدت ترس بهشدت گریه میکردند و بدنهای کوچکشان از اضطراب میلرزید. پیش از آنکه مادرانشان خود را به محل برسانند، بیاختیار هر دو کودک را در آغوش گرفتم. سعی میکردم با نوازش، در آغوش گرفتن و گفتن جملاتی آرامشبخش، اندکی از ترس و وحشت آن لحظات را از دلشان دور کنم. به آنان اطمینان میدادم که دیگر خطری تهدیدشان نمیکند و اکنون در امنیت هستند.
وی درباره خانواده بچهها توضیح میدهد: اندکی بعد، مادران کودکان که تازه متوجه حادثه شده بودند، با اضطراب، سراسیمه و حتی پابرهنه خود را به کنار پل رساندند. با دیدن فرزندانشان، بیاختیار به سمت آنان دویدند و در حالی که اشک امانشان نمیداد، کودکان را در آغوش کشیدند.در آن لحظات پرالتهاب، همراه با سرکار خانم مریم موسوی با آرامش و متانت، مادران را به حفظ خونسردی دعوت میکردیم و با اطمینان دادن به آنان که خطر برطرف شده و کودکان در سلامت کامل هستند، تلاش کردیم از شدت اضطراب و آشفتگیشان بکاهیم. همین رفتار سنجیده و آرام، موجب شد فضای پرتنش حادثه بهتدریج آرام شود و مادران نیز با اطمینان بیشتری فرزندان خود را در آغوش بگیرند.
مهدیزاده خاطرنشان میکند: مادران کودکان، با چشمانی اشکبار، بارها خداوند را شکر کردند و از همه ما صمیمانه قدردانی نمودند. دعاهای خیر آنان و نگاههای سرشار از سپاسشان، ارزشمندترین پاداشی بود که در آن لحظات میتوانست نصیبمان شود. پس از آنکه هر دو کودک در کنار خانوادههایشان آرام گرفتند، تازه متوجه شدیم چه لحظات دشوار و نفسگیری را پشت سر گذاشتهایم. تا آن لحظه، تمام فکر، توان و تمرکز ما معطوف به نجات جان کودکان بود و فرصتی برای درک فشار و اضطراب آن دقایق نداشتیم؛ اما با پایان یافتن حادثه، گویی تمام نیروی جسمی و روحیمان یکباره فرو نشست.
مدیر دبیرستان متقین افزود: بیاختیار، هر چهار نفر در کنار رودخانه روی سنگفرش نشستیم. هیچیک از ما توان سخن گفتن نداشت. تنها صدای خروشان آب بود که سکوت سنگین میان ما را میشکست. نفسهایمان هنوز به شماره افتاده بود، دستهایمان از شدت فشاری که برای حفظ زنجیره انسانی تحمل کرده بودیم میلرزید و قلبهایمان با تپشی تند، لحظههای پرالتهاب دقایقی قبل را مرور میکرد. در آن سکوت، هر یک از ما غرق در افکار خود بودیم. هر بار که به جریان خروشان زایندهرود نگاه میکردیم، بیش از پیش عظمت لطف خداوند را احساس میکردیم.
وی احساس خود درباره آن حادثه را اینگونه بیان میکند: اگر تنها چند دقیقه دیرتر به آن محل رسیده بودیم، اگر به دلیل خستگی دعوت همکاران را نپذیرفته بودم و اگر مسیر آن روز تغییر نمیکرد، شاید هیچیک از ما در آن لحظه در کنار رودخانه حضور نداشتیم و سرنوشت آن دو کودک به گونهای دیگر رقم میخورد.در همان لحظه، بیش از هر زمان دیگری باور کردیم که هیچ اتفاقی در این جهان بیحکمت نیست. گاهی خداوند انسان را، بیآنکه خود بداند، در مسیری قرار میدهد تا وسیله خیر و نجات جان دیگری باشد. آن روز نیز، زنجیرهای از اتفاقات ظاهراً ساده، ما را به همان نقطه رساند؛ نقطهای که تقدیر الهی، مسئولیتی بزرگ را بر دوشمان گذاشته بود.
مهدیزاده یادآور شد: آن روز، هیچیک از ما احساس قهرمان بودن نداشتیم. تنها آرامشی عمیق، همراه با شکرگزاری، سراسر وجودمان را فرا گرفته بود؛ آرامشی که از نجات جان دو انسان و بازگشت لبخند به چهره خانوادههایشان سرچشمه میگرفت. باور داشتیم خداوند، ما را وسیلهای برای تحقق اراده خود قرار داده است و این بزرگترین نعمتی بود که میتوانست نصیبمان شود. این حادثه، برای ما تنها یک خاطره نیست؛ درسی است که تا پایان عمر فراموش نخواهیم کرد. درسی از مسئولیتپذیری، همدلی، شجاعت و ایثار. آن روز آموختیم که گاهی چند دست که با اعتماد و همدلی در یکدیگر گره میخورند، میتوانند مرز میان زندگی و مرگ باشند.
مشاهدهٔ خبر در منبع