شهدای ۱۷شهریور را پایین بیاور، کشتههای دیماه را بالا ببر!
همهچیز شبیه خواب بود. افسر میدان به نیروهایش فرمان مسلح کردن داد و با صدای بلند گفت: «به زانو»... سربازها یک زانویشان را روی زمین گذاشتند و اسلحههایشان را به سمت مردم نشانه گرفتند. یک درگیری کوچک میان مردم و سربازان، جرقه جنایت را زد و افسر، دستور آتش داد. سربازان حدود ۸ دقیقه به سمت مردم تیراندازی کردند! و ۱۷شهریور شد «جمعه سیاه»...
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ «روز ۱۷ شهریور سال ۵۷، هنوز دو ساعت از آن کشتار وحشتناک نگذشته بود که عوامل حکومت با تجهیزات کامل به محل حادثه در میدان ژاله(شهدا) آمدند و شروع کردند به پاکسازی آثار جنایتشان. طوری شد که ساعت ۴ بعدازظهر، حتی یک لکه خون و ذرهای اثر دود آتش روی در و دیوارها نبود! اصلا انگار نه انگار چند ساعت قبل، بیش از هزار نفر را در آن محدوده به شهادت رسانده بودند!... میخواستند روی جنایت وحشیانهشان سرپوش بگذارند اما خدا با همان، یقهشان را گرفت. در حقیقت، این کشتار ۱۷ شهریور سال ۵۷ بود که باعث سرنگونی محمدرضا پهلوی شد... مقطع فعلی هم، ۱۷ شهریور زمانه ماست؛ اما ۱۷ شهریور جهانی. این شهدایی که از ما گرفتند، رهبرمان را شهید کردند، مدرسه میناب را زدند. این همان هفدهم شهریور جهانی است.»حاج «قاسم صادقی»، شاهد عینی که تمام شنیدهها از کشتار بیسابقه ۱۷ شهریور سال ۵۷ را دیده، معتقد است دشمن در مقابل ما آنقدر به استیصال رسیده که امروز دیگر چارهای جز کشتار ندارد؛ کشتاری که انشاءالله مقدمه سرنگونیاش خواهد شد. در چهل و هشتمین سالگرد فاجعه ۱۷ شهریور، با گفتوگوی ما با شاهد عینی واقعه ۱۷ شهریور همراه باشید.
پهلوی از حق تیر هم نمیگذشت...ماه مبارک رمضان سال ۵۷ که از راه رسید، مبارزات انقلاب داشت اوج میگرفت. با این حال، اجتماعات مردم علیه رژیم پهلوی هنوز در مساجد و هیئات و مراکز مذهبی و دور از چشم گاردیها برگزار میشد. ما و بچه محلهایمان در خیابان ژاله(مجاهدین اسلام فعلی) هم، زیر نظر آیتالله نوری، فعالیتهای انقلابیمان را در همین چهارچوب انجام میدادیم اما روز ۱۱ شهریور مصادف با ۲۸ رمضان، تصمیم گرفتیم مخالفتمان با حکومت را علنی کنیم. اینطور بود که از مسجد بیرون آمدیم و در خیابان ژاله شروع کردیم به شعار دادن. سه خودروی گارد در خیابان بود که اوضاع را زیر نظر داشت. تا دستهجمعی وارد خیابان ژاله شدیم، گاردیها جلویمان را گرفتند و گفتند متفرق شویم. وقتی دیدند گوش کسی بدهکار این تهدیدها نیست، تیر هوایی زدند. ما هم که طاقتمان از جنایتهای رژیم طاق شده بود، به سمت گاردیها هجوم بردیم و یکی از ماشینهایشان را آتش زدیم.
درگیری که شدیدتر شد، گاردیها به طرف ما تیراندازی کردند و در این میان، سه نفر شهید شدند. هرچه تقلا کردیم که پیکر آن شهدا را از صحنه بکشیم بیرون و با خودمان ببریم، نتوانستیم. بزرگترین غصه ما همین بود که پیکر برادران شهیدمان به دست ماموران رژیم افتاد. بعدها شنیدیم خانوادههای آنها بعد از کلی پیگیری توانستند پیکر عزیزانشان را تحویل بگیرند؛ البته بعد از اینکه پول تیر را بهعنوان غرامت به حکومت پهلوی دادند!»*(نمایی از میدان ژاله در سال ۵۷)
«ژاله»، ۱۱ شهریور میدان «شهدا» شد، نه ۱۷ شهریور!۴۸ سال از آن روزها گذشته اما برای حاج قاسم صادقی که حتی یک روز را بدون مرور خاطرات ایام مبارزات انقلاب و روزهای جنگ نگذرانده، انگار همین دیروز بود که کابوسها رنگ واقعیت گرفت. انگار همین دیروز بود که خون رفقایش روی آسفالت میدان معروف محله ریخت و شد سند رسوایی وطنفروشها و آرامآرام طومار حکومت آنها را در هم پیچید: «آن روزها یک جوان ۱۹ساله پرشور و هیجان و پر سر و صدا بودم که هیچ چیز برایم مهمتر از کوتاه کردن دست پهلویها از سر مملکتم نبود. به همین خاطر بعد از آن شب تلخ، هرطور میتوانستیم یاد و خاطره شهدای مظلوم آن اتفاق را زنده میکردیم. مثلا شبهای بعد که برای تظاهرات بیرون میآمدیم، شعار میدادیم: «اینجا میدان شهداست.» یعنی اسم میدان «ژاله»، چند روز قبل از واقعه خونبار ۱۷ شهریور، به «شهدا» تغییر پیدا کرد؛ آن هم با حرکت آتش به اختیار جوانان انقلابی محله.
به حرف و شعار هم بسنده نکردیمها. همان شب که آن سه نفر شهید شدند، به هر ترفندی بود، خودمان را رساندیم به محلی که خون شهدا روی زمین ریخته بود. یک گروهمان، کف دستمان را به خون شهدا آغشته میکردیم و میزدیم به در و دیوار محله. گروه دیگر هم در کنار نقش آن دستهای خونآلود، با اسپری مینوشتند: «این سند جنایت پهلوی است».
برای تغییر نام خیابانها، منتظر شهرداری نماندیمخود من بهاتفاق یکی از رفقا، از میدان فوزیه(امام حسین فعلی) تا میدان ژاله(شهدا)، تمام تابلوهای خیابان شهباز(۱۷ شهریور فعلی) را کندم و بردم خانه! به سهم خودم میخواستم آن اسمهای منحوس را از روی خیابانهای شهر و محلهام بردارم. عمویم خیلی میترسید و میگفت: «اینا اموال دولتیه. اگر بگیرن، پدرتون رو درمیارن.» من و رفقایم اما کار خودمان را میکردیم. شبهای بعد، با اسپری دور میدان ژاله که دیگر تابلو نداشت، نوشتیم: «اینجا میدان شهداست.» این اسم را روی مقوا و چیزهایی شبیه آن هم مینوشتیم و با میخ میزدیم روی دیوارهای دور میدان. با این کارها میخواستیم یاد شهدا را زنده نگه داریم. *(تصویر رنگی سمت راست: تصویری که محمدرضا شاه، سوار بر هلیکوپتر از نماز عید فطر قیطریه دید)
وقتی نماز عید فطر، رفراندوم «نه به پهلوی» شد گذشت تا رسیدیم به عید فطر که مصادف بود با ۱۳ شهریور. آن سال در دو سه نقطه از تهران نماز عید فطر برگزار شد که خیلی هم پرجمعیت و پرشور بودند و به تجمعات ضدحکومتی تبدیل شدند. یکی از اجتماعات نماز عید اتفاقا در همین خیابان ژاله به امامت آیتالله نوری بود. اما نماز معروف عید فطر آن سال در تپههای قیطریه به امامت شهید آیتالله مفتح برگزار شد که ما و گروهی از رفقا و هممحلهایها هم بعد از نماز میدان ژاله، با موتور خودمان را به آنجا رساندیم. *(راهپیمایی بعد از نماز عید فطر قیطریه)
وقتی به قیطریه رسیدیم، در صحبت با نمازگزاران متوجه شدیم در آن مراسم، به شهدای چند شب قبل محله ما هم اشاره شده. آنجا بود که متوجه شدیم جامعه روحانیت مبارز، بیانیهای داده و اعلام کرده بود که رژیم در میدان ژاله کشتار کرده و... جالب اینکه سخنران آن مراسم هم که گویا شهید باهنر بود، با خواندن آن بیانیه، گفته بود: «امروز میدان ژاله در حقیقت میدان شهداست.» آن روز، مردم از قیطریه تا میدان انقلاب را راهپیمایی کردند و با پلاکاردهای اعتراضی که روی دست گرفتند و با گلهایی که به ارتشیها دادند، مخالفتشان با رژیم پهلوی را به شکل علنی اعلام کردند.
فردا، هشت صبح، میدان شهداروز پانزدهم شهریور بود که اعلامیه جدید امام، موجی از خوشحالی در میان مردم انقلابی به پا کرد. امام خمینی در پیام جدیدشان از مردمی که در تجمعات ضد حکومتی بخصوص نماز عید فطر شرکت داشتند، تقدیر و تشکر کرده بودند. مُهر تایید امام بر آن حرکات خودجوش مردم کافی بود که آن روز و روزهای بعد هم اقشار مختلف مشتاقانه به خیابان بیایند. روز شانزدهم شهریور باز هم بدون هیچگونه اعلام رسمی، همه از گوشه و کنار تهران آمدند و در خیابان انقلاب تجمع کردند. آن روز با آن جمعیت انبوه، تا نزدیکیهای میدان آزادی رفتیم. حوالی میدان بود که با گاردیها درگیر شدیم و اجازه ندادند جلوتر برویم.
موقع برگشتن، ما بچههای میدان شهدا همانطور که بین جمعیت میچرخیدیم، قرار تجمع بعدی را فیالبداهه اعلام کردیم: «فردا جمعه، هشت صبح، میدان شهدا.» خیلیها که تا آن موقع این اسم را نشنیده بودند، با تعجب میگفتند: «میدان شهدا کجاست؟!» میگفتیم: همون میدان ژاله. و وقتی از علت تغییر نام میدان میپرسیدند، مختصر و مفید ماجرای شهادت آن ۳ نفر به دست گاردیها را برایشان توضیح میدادیم. همین روایت یک خطی کافی بود که خیلیها مصمم شوند فردا ۱۷ شهریور خودشان را به میدان شهدا برسانند و هیچکس نمیدانست چه قیامتی انتظارمان را میکشد...
حکومت نظامی یعنی چه؟ساعت هفت صبح روز هفدهم شهریور، وقتی میخواستم از خانه بیایم بیرون، چند تا کوکتلمولوتوف در خورجین موتورم گذاشتم و به طرف محل قرار حرکت کردم. اوضاع و احوال عجیبی بود. جمعیت از همه طرف به سمت میدان ژاله(شهدا) در حرکت بود؛ زن و مرد و بچه و پیر و جوان. انگار از زمین، آدم میجوشید. اینطور بود که ساعت ۸، میدان مملو از جمعیت شد. فضا یک فرق دیگر هم با روزهای قبل داشت و آن اینکه میدان ژاله و خیابانهای منتهی به آن، پر از ماشینهای نظامی و سربازان مسلح بود. با این وجود، باز هم نگران نشدیم چون قرار بر این بود که یک تجمع آرام با سخنرانی داشته باشیم. اما نمیدانستیم اتفاقی افتاده که ما از آن بیخبریم.
ماجرا از این قرار بود که حکومت بعد از تجمع بزرگ شانزدهم شهریور و قول و قرارهای مردم برای تجمع در میدان شهدا و با توجه به تجربه تلخ چند شب قبل در این میدان، احساس خطر کرده و شبانه از طریق رادیو اعلام کرده بود روز جمعه، حکومت نظامی برقرار است. البته بعضیها هم میگفتند اول صبح جمعه این خبر اعلام شده بود. البته تفاوتی هم نداشت چون از یک طرف، اغلب مردم آن خبر را نشنیده بودند و از طرف دیگر، خیلیها اصلا نمیدانستند حکومت نظامی یعنی چه. خود ما که بعداً شنیدیم، متوجه شدیم حکومت نظامی به بیان ساده یعنی تجمع بیش از دو نفر ممنوع است. آنچه مهم بود، این بود که جمعیت زیادی از سراسر تهران به میدان ژاله(شهدا) آمده بودند؛ پیر و جوان و زن و مرد و بچه...
در ۱۷ شهریور، ۸ دقیقه به مردم تیراندازی کردندحدود ساعت ۸ و نیم بود که یکی از افسران میدان روبهروی جمعیت ایستاد و با بلندگوی دستی شروع به صحبت کرد و گفت: «امروز حکومت نظامی برقراره. متفرق بشید.» هیچکس اما به حرفش اعتنایی نکرد. همه منتظر شروع سخنرانی بودند. افسر دوباره گفت: «برای آخرین بار هشدار میدم. متفرق بشید.» این بار وقتی مردم در جوابش شروع کردند به الله اکبر گفتن و شعار دادن، یکدفعه چند تیر هوایی زد. گروهی از مردم که این حرکت را هوکردند، افسر به نیروهایش فرمان مسلح کردن داد و با صدای بلند گفت: «به زانو»... همهچیز شبیه خواب بود. سربازها یک زانویشان را روی زمین گذاشتند و اسلحههایشان را به سمت مردم نشانه گرفتند. در همین حین، به دلیل ازدحام شدید جمعیت، درگیری کوچکی میان مردم و سربازان ایجاد شد و همین اتفاق، جرقه جنایت را زد. افسر که احساس خطر کرده بود، دستور آتش داد و شد آنچه نباید. با تیرباران بیوقفه سربازان، ۱۷ شهریور شد «جمعهٔ سیاه»...
نیروهای نظامی از فاصله خیلی نزدیک حدود ۸ دقیقه به سمت مردم تیراندازی کردند! و تعداد زیادی از آنها را به خاک و خون کشیدند؛ اتفاقی که تا آن روز سابقه نداشت. شهدا روی هم افتاده بودند و صحنه عجیبی ایجاد شده بود. آن تیراندازی بیرحمانه و بیوقفه، رعب و وحشت عجیبی در بین جمعیت ایجاد کرده بود. میدان ژاله شده بود میدان جنگ و هرکس به طریقی تلاش میکرد خودش را از تیررس گلولهها دور کند. بعضیها خودشان را داخل جوی پهن دور میدان پرتاب کردند و چند ساعت همانجا ماندند. بعضیها برای فرار از دست گاردیها، رفته بودند بالای درخت اما همانجا آنها را هدف گرفته بودند و پیکرهای بیجانشان از روی درخت پایین افتاده بود.
آن روز هم مثل اغلب تجمعات، خانمها جلوتر بودند و پیشاپیش جمعیت قرار داشتند. همین باعث شد تعداد شهدای خانم بیشتر شود چون یکدفعه و ناغافل در آن مهلکه گرفتار شدند و نتوانستند از بین آقایان فرار کنند...»
موتورلانس، ورژن سال ۵۷ !اما قهرمان داستان ما آن روز کجای این غائله خونبار قرار داشت؟ میپرسم و حاج قاسم باتجربه این روزها از موقعیت قاسم ۱۹ساله پر شر و شور آن روزها در معرکه ۱۷ شهریور اینطور میگوید: «مثل تمام جمعیت، من هم از تیراندازی سربازان به طرف مردم غافلگیر شده بودم. کمی که گذشت و به خودم مسلط شدم، کوکتل مولوتوف به دست بلند شدم که از سمت خیابان ژاله برای کمک به مردم به وسط میدان بروم که یکی از افسران مرا دید. همینکه نشست به زانو که شلیک کند و مرا بزند، کوکتل مولوتوف را به سمتش پرتاب کردم و فرار کردم. کار خدا بود که در آن قیامت کبری توانستم موتورم را پیدا کنم. از آن لحظه، کار من و تعداد دیگری از بچهها این شد که مجروحان را با موتور به بیمارستان ببریم. از آن موقع تا یکی دو ساعت مدام در مسیر میدان شهدا تا بیمارستان سوم شعبان و بیمارستان بازرگانان در تردد بودیم.
میدانستیم بردن مجروحان به بیمارستان، کار خطرناکی است چون ساواکیها با تعقیبمان، مجروحان را شناسایی میکردند اما چاره ای نبود. با این حال، بعد از رسیدگیهای اولیه، هر طوری بود، بچهها آن مجروحان را از بیمارستان فراری میدادند. به همین ترتیب، مراقب پیکر شهدا هم بودند که به دست ساواکیها نیفتد. تعدادی از مجروحان را به خاطر همین خطرات، به خانههای افراد مطمئن بردیم. بعد هم، پزشکان مورد اعتماد را بالای سرشان میبردیم تا درمانشان کنند. اینجا بود که خبر به مردم رسید و به صورت خودجوش شروع کردند به جمع کردن ملحفه و پنبه و داروهای ضروری برای کمک به این مجروحان.
ارتشیهایی که سمت درست تاریخ ایستادندداغ ننگ برادرکشی تا ابد بر پیشانی سربازانی که آن روز به روی هموطنانشان آتش گشودند و کشتار بیسابقه ای را رقم زدند، باقی خواهد ماند اما در میان آن سربازان هم، کم نبودند آزادگانی که سر بزنگاه توانستند صف خود را از قاتلان جدا کنند و سمت درست تاریخ بایستند: «شنیدم آن روز بعد از اعلام فرمان آتش، یکی از سربازان از دستور فرمانده سرپیچی کرد. آن سرباز، جانش را داد و کشته شد اما حاضر نشد به طرف مردم شلیک کند. البته آن سرباز، تنها نبود. در آن معرکه خونبار، خودم شاهد بودم که گروهی از سربازان از میدان فرار کردند و در کوچهپسکوچهها پنهان شدند. مردم هم که درِ خانههایشان را باز گذاشته بودند، به آنها پناه دادند. البته فکر نکنید آن سربازان، به فکر نجات جان خودشان بودند. آنها بعد از اینکه لباسهای نظامیشان را درآوردند، با لباسهایی که از صاحبخانهها گرفته بودند، دوباره به میدان بر گشتند؛ اما این بار به عنوان یکی از مردم.
مداخله بشردوستانه با هلیکوپتر!آن روز بنای مردم بر تظاهرات آرام بود. هیچکس قصد نداشت درگیری ایجاد کند اما گاردیها و نیروهای رژیم بیدلیل و با قساوت تمام، مردم را به رگبار بستند و کشتار بیسابقهای راه انداختند. اوضاع که اینطور پیش رفت، خون جوانان انقلابی هم به جوش آمد و شروع کردند به آتش زدن ماشینهای حکومتی. گاردیها این بار با گاز اشکآور، تلاش کردند مردم را متفرق کنند. اما ما با تدبیر بچهها، آتشهای بزرگی در گوشه و کنار میدان برپا کردیم و تا حد زیادی توانستیم اثر آن گازها را خنثی کنیم. داشتیم بادست خالی در مقابل نیروهای سراپا مسلح رژیم مقاومت میکردیم که یک نیروی کمکی غیرمنتظره برایمان رسید. راننده یک اتوبوس دوطبقه، ماشینش را آورد و در عرض خیابان ژاله پارک کرد و به این ترتیب، راه را بست. آن اتوبوس دوطبقه، دقیقا وسط ما و گاردیها قرار گرفت و شد سنگر ما. با شاهکار آن راننده، دیگر هرچه گاردیها میزدند، میخورد به اتوبوس و به ما نمیرسید. دو، سه ساعت از شروع درگیریها گذشته بود که حوالی ساعت ۱۰ و ۱۱ هلیکوپترها از راه رسیدند...
این بار حقیقتا ترسیدیم. از فکر اینکه هلیکوپترها از بالا مردم را به رگبار ببندند، خوف کردیم. گرچه خودمان را دلداری میدادیم که چنین اتفاقی بعید است اما رژیم پهلوی از این جنایت هم دریغ نکرد. ما که فرار کرده و به یکی از خانههای اطراف پناه برده بودیم، خودمان را به پشتبام رساندیم و دیدیم چطور تعدادی از مردم با تیراندازی آن دو هلیکوپتر که در پایینترین ارتفاع ممکن پرواز میکردند، به شهادت رسیدند. قیامتی به پا شده بود. در آن فضای پر از ترس و وحشت، تعداد زیادی از مجروحان و پیکر شهدا وسط میدان ماند. هرکس میخواست برای نجات مجروحان برود، خودش هم از تیرباران هلیکوپترها و نیروهای مستقر در میدان در امان نمیماند. با این حال، بعضی از بچهها سینهخیز رفتند و بعضی از مجروحان را بهسختی به عقب آوردند.*(شهدایی که پیکرهایشان روی هم افتاده بود)
آن واقعه به قدری تلخ بود که هرکس آن حوالی بود، از دیدن آن کشتار و آنهمه شهید و مجروح به گریه میافتاد. حتی معدود بچهمحلهای ناخلف ما که میانهای با مبارزات انقلاب نداشتند و دنبال مشروب و خلافهای اینچنینی بودند هم، این صحنهها را که میدیدند شروع میکردند به گریه کردن. اما آن کشتار وحشیانه، نهفقط دل مردم بلکه ریشه رژیم پهلوی را هم سوزاند...»*(یکی از شهدای ۱۷ شهریور که در جوی کنار خیابان افتاده)
وقتی قاتل، محل جنایتش را پاکسازی میکند...«هنوز دو ساعت از متفرق شدن مردم نگذشته بود که نیروهای حکومت شروع به پاکسازی صحنه جنایتشان کردند. اول از همه، رفتند سراغ پیکر شهدا و مجروحان. چند نفر، پیکرها را میگرفتند و پرت میکردند پشت کامیون. بعد که لودر آمد، دیگر با دست این کار را انجام ندادند. با بیرحمی، پیکرها را با لودر برمیداشتند و پشت کامیون میریختند! تا آنجا که من شاهد بودم، ۵، ۶ کامیون را به همین ترتیب از پیکرها پر کردند. تعداد زیادی از آنها مجروح و زنده بودند اما قدرت تکان خورد نداشتند. با آن رفتار وحشیانه، تمام آن مجروحان هم شهید شدند.
بعد، نوبت جمعآوری وسایل سوخته وسط میدان بود. حتی یک جرثقیل کامیونی آوردند و آن اتوبوس دوطبقه وسط خیابان را که آتش گرفته بود، منتقل کردند. دست آخر هم، ماشینهای آبپاش آتشنشانی آمدند و سر تا پای میدان و خیابانهای اطراف را شستند. یعنی طوری شد که ساعت ۴ بعدازظهر که من، ترسان و لرزان از کوچهپسکوچهها رفتم سمت میدان ژاله که سر و گوشی آب بدهم، حتی یک ذره آشغال کف خیابان نبود، چه برسد به وسایل سوخته. یک لکه خون و ذرهای اثر دود آتش روی در و دیوارها نبود! آدم حیرت میکرد چطور آنهمه خون را از جویهای دو طرف میدان ژاله که عرض هرکدام تقریباً یک متر و نیم بود، شسته بودند؟ اصلا انگار نه انگار چند ساعت قبل، بیش از هزار نفر را در آن محدوده به شهادت رسانده بودند!...
از دفن مخفیانه تا گمنامی در دریاچه نمک! «همه میدانستند اگر پیکر شهدای فاجعه ۱۷ شهریور به دست عوامل حکومت پهلوی بیفتد، دیگر باید از آنها قطع امید کرد. به همین خاطر، تا جایی که امکانش بود، پیکرها را شبانه و پنهانی دفن کردند؛ آن هم بدون هیچ نشانهای. از ترس، روی قبر شهدا مینوشتند: نوزاد! تا ساواکیها شک نکنند. بعضی پیکرها را هم به شهرستانها بردند و دفن کردند.اما هیچکس خبردار نشد بر سر آن پیکرهایی که با آن چند کامیون برده شدند، چه آمد. البته حرف و حدیثهای زیادی درباره سرنوشت آن شهدا نقل محافل شده بود. مثلا بعضیها میگفتند پیکر شهدای میدان ژاله را بعد از انتقال به قم، در دریاچه نمک ریختهاند! اما هرچه بود، تعداد زیادی از خانوادهها دیگر هیچوقت خبر و نشانی از عزیزانشان که در تظاهرات ۱۷ شهریور شرکت کرده بودند، پیدا نکردند...»
تعداد شهدای ۱۷شهریور را پایین بیاور، کشتههای دیماه را بالا ببر!همین سرنوشت مبهم، باعث شد آمار شهدای کشتار ۱۷ شهریور به یکی از موضوعات مورد مناقشه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبدیل شود؛ عددی که از حدود ۱۰۰ نفر تا بیش از ۴هزار نفر نوسان داشته و هنوز هم هیچکس آمار دقیق آن شهدای مظلوم را نمیداند. حاج قاسم صادقی هم گریزی به این موضوع میزند و با اشاره به سابقه دیرینه رژیم پهلوی در دستکاری آمار کشتهشدگان میگوید: «در همان ایام در سال ۵۷ حکومت پهلوی اعلام کرد بین ۸۰ تا ۱۰۰ نفر در غائله ۱۷ شهریور کشته شدند! همین حالا اگر به قطعه ۱۷ بهشت زهرای تهران بروید، دو تا سه ردیف به شهدای آن واقعه تعلق دارد که روی سنگ قبرشان هم درج شده محل شهادت، میدان شهدا(ژاله). اما سؤال این است که بقیه شهدا کجا هستند؟ شهدایی که از نظر ما که از نزدیک شاهد آن کشتار بودیم، تعدادشان حداقل بیش از هزار نفر است. صرفنظر از شهدایی که خود مردم مخفیانه دفن کردند یا به شهرهای دیگر بردند، من خودم به چشم دیدم که چند کامیون را از پیکر شهدا پر کردند و بردند. آن شهدا را کجا دفن کردند و چرا هیچکس هیچوقت از تعداد آنها حرفی نزد؟
در این سالها گروههای مختلف، عددهای مختلفی را برای شهدای ۱۷ شهریور اعلام کردهاند که نمیتوان به طور قطعی گفت کدامشان صحیح است. اما به طور قطع میتوان گفت عدد ۸۰ و ۱۰۰ که رژیم پهلوی و هوادارانش مدعی آن شدند، نادرست و غیرواقعی است. رسانهها و افراد وابسته به خاندان پهلوی در این سالها تلاش کردهاند با پایین اعلام کردن آمار شهدایی که در جریان مبارزات انقلاب و در تظاهراتها به شهادت رسیدند، جنایات رژیم پهلوی را سفیدشویی کنند. اما در ماجرای اغتشاشات شبه کودتای دی ماه ۱۴۰۴، درست برعکس عمل کردند. در حوادث تلخ دی ماه که با تحریک مستقیم رضا پهلوی اتفاق افتاد، رسانههای معاند نهایت تلاششان را به کار بستند که تعداد کشتهها را هرچقدر میتوانند بالا ببرند. با همین عددسازیهای غیرواقعی هم، مقدمات حمله تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل به ایران و شروع جنگ رمضان در اسفند ماه سال ۱۴۰۴ را فراهم کردند.»
زمان انقلاب هم به تظاهراتکنندگان پول میدادند؟!«بعد از کشتار ۱۷ شهریور، به جای اینکه مردم بترسند و دست از فعالیتهای ضد رژیم پهلوی بردارند، رعب و وحشت به جان شاه افتاده بود که شروع کرد به برخی اصلاحات و عوض کردن بعضی از مسئولان اما بیفایده بود. فاجعه کشتار مردم در ۱۷ شهریور درواقع، حکومت پهلوی را در سراشیبی سقوط قرار داد. مردم هم که حالا فقط سرنگونی رژیم را میخواستند، دیگر خیابانها را خالی نکردند. مدام در تجمعات شرکت میکردند و با شعارهای تند و تیزتر میگفتند: «ولیعهدت بمیرد شاه خائن، چرا کشتی جوانان وطن را؟»...
صحبتهای حاج قاسم که به اینجا میرسد، یاد گزافهگوییهای رسانههای معاند و پادوهای داخلیشان درباره تجمعات خیابانی بعد از جنگ رمضان میافتم و میگویم: آن موقع هم به کسانی که تظاهرات میکردند، پول میدادند؟ حاج قاسم صادقی هم که تا آخر قصه را خوانده، لبخندبرلب میگوید: «بله، پول میدادند! مثلا من وقتی داشتم با کلیشههای دستساز، عکس امام را روی دیوارها نقش میزدم، ماشینی کنار پایم نگه داشت. راننده شیشه را پایین داد و گفت: «جوان! بیا.» جلو که رفتم، یک اسکناس صد تومانی به من داد و گفت: «از طرف من، هرچی برای این کارها لازمه، بخر.» آن موقع با آن صد تومان، شش تا اسپری خریدم و دیوارهای بیشتری را به عکس امام مزین کردم.
بعد از پیروزی انقلاب هم، همین بود. اولین اعزام دو هزار نفره به جبهه، مربوط به ما بود که با گروه فدائیان اسلام از تهران به آبادان رفتیم. یادم نمیرود، در میدان راهآهن جمع شده بودیم که با قطار اعزام شویم. آنجا بود که بچهها چشمشان به میوههای نوبرانه پاییز روی چرخ طوافی دور میدان افتاد. پیرمردی که از آنجا رد میشد، تا این صحنه را دید، فوری به میوهفروش گفت: «همهش چند؟» او هم یک رقم گفت. پیرمرد پول را داد و بعد، رو به جوانان عازم جبهه گفت: «هرکس هر چقدر میخواد، برداره بخوره. نوش جان.»
این حکایت مردم ماست که در تمام ۴۷سال گذشته، برای حفظ انقلاب و ایران، از خودشان گذشتهاند. مثل ۶ ماه گذشته که مردم با حضورشان در تجمعات خیابانی، حماسه آفریدهاند. حالا یک عده بگویند به اینها پول میدهند که به خیابان میآیند. خبر ندارند که مردم، برای برپا ماندن این تجمعات، غیر از اینکه ۶ماه است از آسایششان گذشتهاند، از جبیشان هم هزینه میکنند؛ یکی پرچم میخرد و توزیع میکند. دیگری شربت خنک به مردم میدهد. یکی لقمه درست میکند و...هیچکس منتظر نیست چیزی بگیرد بلکه همه اشتیاق دارند چیزی بدهند. چرا؟ چون قدر این نظام و امنیتی که زیر سایهاش برقرار است را میدانند. مال که چیزی نیست. اگر پایش بیفتد، از جانشان هم میگذرند که این امنیت برقرار بماند.»
امروز، مصداق ۱۷ شهریور جهانی است«هیچکس تصور نمیکرد رژیم پهلوی یک روز سرنگون شود. حکومتی که آمریکا حمایتش میکرد و مدعی بود خیلی قدرت دارد. اما درست آن موقعی که پهلوی، خشونت و بیرحمی را به حد اعلا رساند و کشتار به راه انداخت، خدا یقهاش را گرفت. در حقیقت، این کشتار ۱۷ شهریور سال ۵۷ بود که باعث سرنگونی محمدرضا پهلوی شد. حالا هم اگر خوب نگاه کنیم، مقطع فعلی، ۱۷ شهریور زمانه ماست؛ اما ۱۷ شهریور جهانی. این شهدایی که از ما گرفتند، رهبرمان را شهید کردند، مدرسه میناب را زدند. این همان هفدهم شهریور جهانی است. یعنی دشمن در مقابل ما آنقدر به استیصال رسیده که دیگر چارهای جز کشتار ندارد. و این کشتار انشاءالله مقدمه سرنگونیاش خواهد شد.»
حاج قاسم صادقی که در ۶۷سالگی همچنان عَلَم روایتگری انقلاب و دفاع مقدس را بر دوش دارد و در تجمعات شبانه هم این رسالت را فراموش نکرده، در پایان میگوید: «این مردم همان مردمی هستند که سال ۵۷ علیه شاه تظاهرات میکردند اما حالا دارند علیه استکبار جهانی تظاهرات میکنند. ما قبلاً فقط در ایران شعار مرگ بر آمریکا میدادیم اما نگاه کنید، الان در خود نیویورک هم میگویند مرگ بر آمریکا. در فرانسه، انگلیس، ایتالیا، ژاپن و غیره هم همینطور. در حقیقت با مقاومت حماسی مردم ایران در مقابل دو قدرت نظامی جهان در دو جنگ اخیر و با تجمعات شبانه ۶ ماه گذشته، تظاهراتهای سال ۵۷ ما تسری پیدا کرده به کل جهان.
ما در مبارزات انقلاب شعار میدادیم: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» و به آن دست پیدا کردیم. حالا شبها داریم این درس را مشق میکنیم برای کشورهای دیگر و میگوییم: شما هم میتوانید آقای خودتان شوید. و واقعیت این است که مردم کشورهای دیگر هم آرامآرام دارند به این مسیر استقلال و حقطلبی متمایل میشوند. درواقع این تجمعات شبانه ما، دارد به مردم دنیا جرئت میدهد که علیه استکبار جهانی قیام کنند...»پایان پیام/#میدان_ژاله#هفده_شهریور#میدان_شهدا#دستکاری_آمار_شهدا_توسط_پهلوی ۰۶:۳۸ - ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
مشاهدهٔ خبر در منبع