یک‌شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵میز خبرِ روز؛ ورزش، آموزش، کنکور و حوادث
دیلی‌بازمیز خبرِ روز؛ ورزش، آموزش، کنکور و حوادث
دیلی‌باز / حوادث
حوادث

نصفه ساندویچی که به ونک رسید!

منبع: خبرگزاری فارس — اجتماعی۷ مهر ۱۴۰۵

«آقا یک ظرف به من می‌دهید، می‌خواهم باقیمانده غذای خودم را ببرم...»؛ همین جمله ساده مسیر یک گروه دوستی را تغییر داد. گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: ماجرای این گزارش را مردم رقم زده‌اند.…

«آقا یک ظرف به من می‌دهید، می‌خواهم باقیمانده غذای خودم را ببرم...»؛ همین جمله ساده مسیر یک گروه دوستی را تغییر داد.

گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: ماجرای این گزارش را مردم رقم زده‌اند. همان‌هایی که یاد گرفته‌اند در روزهای سخت جنگ و محاصره اقتصادی و تحریم‌های ناجوانمردانه دشمن نه‌تنها تاب بیاورند که به هم کمک کنند برای سر پا ماندن. آدم‌هایی که عزت‌نفس همدیگر برایشان مهم است. اهمیت دارد که اگر کسی را در شرایط دشوار زندگی ملاقات کردند به هم بی‌تفاوت نباشند. عزت‌نفس و شأن او را طوری حفظ کنند که اگر هم دستش خالی است، سرش بالا باشد. مردمی که غریبه نیستند و عملکرد پیچیده‌ای هم ندارند. زلال و خاکی هستند. دنبال بهانه و وسیله‌اند برای بهتر کردن دنیا حتی شده با یک‌نیمه ساندویچ که برکت پیدا کرد به خانه ونک رسید و...

شبیه هم شدیم...ماجرا از سلف یا همان سالن غذاخوری یکی از واحدهای دانشگاه آزاد شروع شد. «یلدا آریا» می‌گوید: «رشته تحصیلی ما طوری بود که اغلب آن‌هایی که اوضاع مالی بهتری داشتند آن را انتخاب کرده بودند. هم‌کلاسی‌هایم واقعاً اوضاع مالی خوبی داشتند. آن‌قدر که همان وقت‌ها هم خیلی‌هایشان با ماشین‌های مدل‌بالای خارجی و آن‌چنانی به دانشگاه می‌آمدند. دانشجوهایی که فقط کافی بود غذای دانشگاه باب میلشان نباشد، ماشینشان را روشن کنند و بروند بهترین غذاخوری‌های آن اطراف ناهار اعیانی بخورند و برگردند. اوضاع مالی خانواده من معمولی و خوب بود اما اختلاف طبقاتی عجیبی بین ما و هم‌کلاسی‌ها بود. راستش را بخواهید وقتی ساعت بین کلاس‌ها بود و همه می‌رفتیم بوفه یا همان سلف دانشگاه برای نوشیدن یک نوشیدنی یا خرید یک خوراکی، هفته‌های اول واقعاً برایم سخت بود. هیچ‌چیز ما شبیه هم نبود. اما اوضاع تغییر کرد. یک اتفاق فاصله‌ها را کم و شبیه همدیگر کرد ما را.»

بی‌خیال بچه پول‌دارها!آریا از آن ماجرای جالب می‌گوید: «من خیلی کم‌اشت‌ها بودم. همیشه وقتی ساندویچ می‌خریدم به فروشنده می‌گفتم اگر برایش ممکن است آن را به دو یا سه برش تقسیم کند تا یا با کسی تقسیم کنم یا دست‌خورده و دهان‌خورده نشود و اگر آدم فقیر یا کودک کار دیدم به او بدهم. با باقیمانده غذاها هم همین کار را می‌کردم. همان اول‌بسم‌الله دو تا ظرف می‌گرفتم؛ قبل از خوردن، قسمت اضافه را برمی‌داشتم و نیم دیگرش را می‌خوردم. بعد آن غذا را با نان و مخلفاتی که کنار غذاها می‌گذاشتند، می‌گذاشتم یک‌گوشه تا کسی که نیاز دارد بردارد. حتی اگر دست‌خورده بود با خودکار روی ظرف می‌نوشتم دست‌خورده شاید کسی برای مصارف دیگر استفاده کند. بار اول وقتی در دانشگاه خواستم ساندویچ سفارش بدهم، سرم را جلو بردم. یواشکی طوری که بچه‌ها نشنوند و احیاناً مسخره نکنند به شیوه همیشگی سفارش دادم. فروشنده دانشگاه اما غافلگیرم کرد. متوجه شده بود من همشهری او و تُرک هستم؛ با صدای بلند گفت: کار خوب را انجام بده حتی اگر خودت تنها هستی. سرت را بالا بگیر. اوضاع مالی همه یکی نیست. کاری به کار این بچه پول‌دارها نداشته باش! چند نفر از بچه‌ها حرف‌ها و صدایش را شنیدند.»

برکت یک شام عروسیماجرا جالب می‌شود، آن روزها که هنوز سلام و علیک با هم‌کلاسی‌های دانشگاه شکل نگرفته، شاید همان جملات فروشنده کافی بوده باشد تا بچه‌ها دل‌خوشی از دیدن هم‌کلاسی خودشان نداشته باشند به این خیال که احتمالاً او چیزی گفته که مسئول بوفه بقیه را با عبارت «این بچه پول‌دارها» خطاب و مورد کنایه قرار داده است. دانشجوی سابق و کارمند امروز می‌گوید: «یک‌دفعه همه به سمت ما برگشتند. تنها چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید این بود که توضیح بدهم چه اتفاقی افتاده است. اوضاع اما متفاوت از تصورم پیش رفت. هم‌کلاسی‌ها وقتی متوجه شدند موقع سفارش یا خوردن غذا چه‌کار می‌کنم، خوششان آمد. تشویقم کردند. مدت کوتاهی نگذشت که از ترم دوم دانشگاه دیدم این رسم بین بچه‌های ورودی رشته ما به یک عادت عمومی تبدیل شد. دیگرکسی غذایی را دور نمی‌ریخت. بعضی‌ها حتی بانی این رسم شده بودند در میان اقوام و آشنایان خودشان. حتی یک‌بار یکی از هم‌دانشگاهی‌ها نمی‌دانم شماره من را از چه کسی گرفته بود، شب با من تماس گرفت و گفت که عروسی برادرش بوده و غذای زیادی اضافه آمده است، احیاناً جایی را سراغ دارم که غذاها را به دست نیازمندان برسانم. بچه‌های یک مرکز توان‌بخشی شبانه‌روزی در خوردن شام مفصل عروسی با انواع مخلفات سهیم شدند.»

خدا خانه را رساند!دانشجوی جوان دیروز که حالا به بانویی شاغل تبدیل شده است، می‌گوید که وقتی وارد محیط کار شد هم این کار را انجام داد اما مشغله افراد، دغدغه‌ها و دلایل مختلف باعث شد که آن وحدت گروه دانشجویی تکرار نشود؛ بااین‌حال، بی‌تأثیر هم نبود. او می‌گوید: «ایده مهم است اما همدلی و همراهی از آن اهمیت بیشتری دارد. ما هنوز گروه دانشجویی را داریم. بعضی از هم‌کلاسی‌ها مهاجرت کردند اما هنوز جسته‌وگریخته از احوال هم باخبریم. هنوز هم وقتی کسی خانه‌تکانی می‌کند، لوازم مناسب، نو و قابل استفاده‌ای دارد اطلاع می‌دهد تا اگر ما، فردی را سراغ داریم که به آن لوازم نیاز دارد و توان خرید ندارد حتماً به دستش برسانیم. یکی از هم‌کلاسی‌ها مهاجرت کرده است. خانه ویلایی پدری‌شان در محله ونک نیاز به نگهبان قابل‌اعتماد داشت. کسی که همان‌جا زندگی کند و اگر مسئله‌ای پیش آمد، صاحبخانه را در جریان قرار بدهد. یکی از بچه‌ها گفت که پسر همسایه‌شان عقدکرده و فعلاً توان تهیه خانه ندارد برای همین مدام ازدواجشان عقب می‌افتد؛ حالا حدود سه سال است که همان آقای داماد و همسرش آنجا زندگی می‌کنند. مرد خانواده هم شاغل است هم به امورات خانه امانتی رسیدگی می‌کند. عروس خانم هم حالا مادر یک نوزاد یک‌ساله شده و مبلغی هم درآمد نگه‌داری از خانه را هر ماه دریافت می‌کنند که کمک می‌کند، پس‌انداز کنند.»

برکت یک شجاعت!به برکت یک اتفاق در سالن غذاخوری دانشگاه حتی فرصت شغلی برای چند جوان ایرانی فراهم شده است. آریا می‌گوید: «متأسفانه من نتوانستم سرمایه لازم برای راه‌اندازی آژانس مسافرتی را فراهم کنم اما خیلی از هم‌کلاسی‌ها به‌محض فارغ‌التحصیلی وارد دنیای کار شدند. دو نفر از آقایان هم‌کلاسی ما از همان اول خوش‌فکر، خلاق و بااراده بودند. آژانس مسافرتی افتتاح کردند که حالا اسم‌ورسم دارد. یکی از آن‌ها چند سال قبل با من تماس گرفت و گفت چند نفر نیروی خلاق تبلیغاتی، مسلط به زبان‌های آلمانی و فرانسه و یک نفر هم آشنا به امور گردشگری داخلی برای جذب نیاز دارند. با همفکری دو تا از هم‌کلاسی‌های قدیمی، ۵ نفر را معرفی کردیم و ازاین‌دست اتفاق‌ها شکر خدا کم نیفتاده است. راستش را بخواهید خیلی وقت‌ها به آن روز فکر می‌کنم؛ به اینکه اگر خجالت می‌کشیدم و حرف نمی‌زدم، حرف‌های مسئول بوفه دانشگاه که اتفاقاً مرد خوش‌قلبی هم بود ناخواسته باعث جدایی و شکاف بین من و هم‌کلاسی‌ها می‌شد. نترسیدم اگر بگویم اضافه غذایم را با خودم می‌برم یا بعضی وقت‌ها با یک نفر دیگر ساندویچ شریکی می‌خریم. بیشترشان اوضاع مالی عالی داشتند. تیغ قضاوتشان می‌توانست آدم را له کند اما دل به دریا زدم و گفتم. اتفاقاً استقبال هم شد. ۱۶ سال قبل فارغ‌التحصیل شدیم اما دوستی‌های ما هنوز برکت خودش را دارد. به امروز نگاه نکنید که مسائل مالی و البته شکر خدا فرهنگ‌سازی باعث شده خیلی‌ها موقع ترک غذاخوری باقیمانده غذایشان را با خودشان ببرند؛ آن‌وقت‌ها این کار اصلاً خوشایند نبود. اگر کسی این کار را می‌کرد معمولاً پنهانی و با خجالت انجام می‌داد مبادا انگ ندار بودن نخورد. اما ما به‌درستی کار فکر کردیم و ادامه دادیم.»

گوشت برای همه...در طول سال‌های خبرنگاری نمونه همت این گروه دانشجویی را در گروه‌ها و مشاغل مختلف دیده‌ام. قصابی که سال ۱۳۹۷ وقتی اولین جهش‌های قیمت دلار و تورم دلاری رقم خورد با خط درشت پشت شیشه مغازه نوشت: «حساب دفتری و نسیه داریم!» وقتی به او گفتم آقای «گل کوکب» ضرر می‌کنی، خندید و گفت: «خیرهای گمنامی داریم که حمایت می‌کنند. از طرفی من برادر شهید هستم، مردم از من برادر شهید انتظار دارند.» جلوی یک مغازه پارچه‌فروشی در محله عبدل‌آباد سبدی گذاشته بودند که پارچه‌های مازاد را به سه دسته تقسیم کرده بود. فروشنده مرد جوانی بود که وارث شغل پدر بود: «حاج رحیم، پدرم می‌گفت نگذار مردم از مغازه دست‌خالی بروند حتی اگر پول ندارند. تکه‌های درشت پارچه را یک‌سوم قیمت می‌فروشم. بعضی‌ها با همین پارچه‌ها کارشان را راه می‌اندازند درصورتی‌که اگر بخواهند همان مقدار را از طاقه سالم بخرند باید چندبرابر پول بدهند. دسته دوم تکه‌پاره‌های کوچک‌تر است که مجانی می‌برند. یک سبد هم مربوط به رشته‌پارچه‌هاست که چند خانم برای کارهای صنایع‌دستی، بافت پادری و ... می‌برند. ما دورریز نداریم. کسی هم دست‌خالی نمی‌رود.»

هنر دست مامانمبل‌فروش محله یافت‌آباد هم فراموشم نمی‌شود. خانم میان‌سالی که خودش تجربه سرپرست خانوار بودن را داشت: «اضافه ابرها، پارچه‌های آستری و رومبلی را به دو تا خانم می‌دهم. خودم با کمک کسبه برایشان چرخ‌خیاطی خریدیم. اوایل می‌آمدند در مغازه‌ها و پول جمع می‌کردند. دوست نداشتم ببینم یک زن که حالا اداره خانواده را به دوش می‌کشد چنین اوضاعی دارد. خیاطی معمولی بلد بودند. حالا با همان خرده‌ریزها، دستگیره، کوسن، روفرشی کوچک، پادری، زیرانداز مسافرتی و... تولید می‌کنند.»

آبمیوه بهشتی...از محله حسن‌آباد گزارش تهیه می‌کردم؛ همان راسته معجون فروش‌های معروف و محبوب تهرانی‌ها یکی از فروشنده‌ها صدایم کرد و گفت: ما اگر یک مرد حسابی به شما معرفی کنیم با او مصاحبه می‌کنید؟ خندیدم و گفتم چرا که نه! کور از خدا چی می‌خواهد دو چشم بینا... فروشنده گفت: رفتی سر اصل مطلب. متوجه منظورش نشدم که چند دقیقه بعد صدای برخورد عصای سفید مردی میان‌سال به کف‌پوش مغازه توجهم را جلب کرد. با دیدن مرد روشندل و مرور مثلی که زدم تازه متوجه منظور فروشنده شدم. ماجرای مرد عصا به دست جالب بود: «قبلاً می‌دیدم اما یک بیماری ژنتیکی نور چشم‌هایم را برد. من گرافیست بودم. از خودکار ضخیم‌تر به دست نگرفته بودم. زندگی من یک‌دفعه خیلی عوض شد. همسر و دو فرزندم خیلی صبوری کردند. روزهای سختی را گذراندیم. آن روزها پشیمان بودم که چرا شغل و هنر دیگری را یاد نگرفته‌ام و همه تخم‌مرغ‌ها را به‌اصطلاح توی یک سبد چیده‌ام. تا اینکه یک روز یاد مهارتی افتادم که مادرم به من یاد داد. تفریح ما این بود که با چشم‌بسته میوه و سبزی را پاک کنیم و بشوییم. این آقا خیلی کمکم کرد. حالا میوه‌های آب‌میوه سفارش مشتری‌ها را من پاک و خرد می‌کنم.» به حرف‌های فروشنده فکر می‌کنم: «مدام از اداره بهداشت می‌آمدند و ایراد می‌گرفتند تا اینکه یک کارشناس با‌معرفت آمد، صفر تا صد کار این رفیق ما را زیر نظر گرفت و گفت که کارگر سالم آن‌قدر تمیزکار نمی‌کند که این بنده خدا! من‌منتی سر این شیرمرد ندارم در روزگاری که بعضی‌ها با ۴ ستون بدن سالم گدایی یا کلاه‌برداری می‌کنند مردومردانه مخارج خانواده‌اش را تأمین می‌کند. از وقتی به او نگاه کردم انگار خدا به من نگاه کرده!»

این خبر از خبرگزاری فارس — اجتماعی بازنشر شده و متن کامل آن در منبع در دسترس است.
مشاهدهٔ خبر در منبع