بازنشر از منابع رسمیمیز خبرِ روز؛ ورزش، آموزش، کنکور و حوادث
دیلی‌بازمیز خبرِ روز؛ ورزش، آموزش، کنکور و حوادث
دیلی‌باز / حوادث
حوادث

ما مرزبان‌ها دلباخته‌ایم

منبع: خبرگزاری فارس — اجتماعی۲۶ مهر ۱۴۰۵

دنیا خوب می‌داند آدم را چگونه شگفت‌زده کند. فکر کن خودت را به ارتفاعات برسانی، بخواهی ریه‌هایت را پر از هوای پاک کنی، اما تمام رگ‌هایت از چیزی دیگر پُر شود...

گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: حس خوبی است؛ تاریخ را از میان کتاب‌ها بیرون بکشی و روی فرازوفرودهای واقعی جغرافیای کشورت، آن را لمس و تماشا کنی. روشن‌تر بگویم؛ فرض کن همیشه درباره تاریخچه و ماجراهای جالب تنگه هرمز فقط شنیده باشی یا درباره قلعه الموت یا درباره سرزمین‌های جنگ چالدران و ترکمانچای اما فرصتی دست بدهد و بتوانی آن‌ها را از نزدیک هم ببینی. همه گذشته‌های تاریخی ناخودآگاه انگار در وجودت زنده می‌شود؛ درست مانند حالی که ما در ارتفاعات «بُزقوش» یا «بزغوش» آذربایجان شرقی تجربه کردیم. در ارتفاعات کوه‌هایی در میان شهرستان‌های سراب و ترکمانچای. ما در تاریخ درباره عهدنامه دردناک ترکمانچای خوانده بودیم و حالا در ارتفاعات رشته‌کوهی در جنوب شهرستان سراب و شمال میانه، فضایی دیگر را درک می‌کردیم؛ در کنار زن و مردی که باد تیزپای نزدیک قله‌های بلند هم نتوانست پرچم سه‌رنگ ایران را از دستشان بدزدد.

بُزقوش در آغوش ابرها...ارتفاعات بزقوش، بافت سنگ‌شناسی جالبی دارد. از نظر کانی‌شناسی، بافت ارتفاعات را سنگ‌های حاصل از خاکسترهای غلیظ آتش‌فشانی تشکیل داده است. بلندترین قله بزقوش، ۳۳۰۴ متر از سطح دریا ارتفاع دارد. همین اختلاف سطح، چشم‌انداز کم‌نظیری برای آن‌هایی ایجاد می‌کند که دلشان از شهر و زندگی ماشینی خسته و پُر شده است؛ کسانی که به امید نفسی پاکیزه‌تر، آرامشی بیشتر و تخلیه هیجان و انرژی‌های منفی زندگی، پا به کوه گذاشته‌اند. از آن بالا باد تو را پیچ‌و‌تاب می‌دهد. بوی پوشش گیاهی کوه که نم باران پاییزی آن را تر کرده بی‌معطلی در رگ‌هایت نفوذ می‌کند. سرما و خنکای هوا از بدنت نیشگون دلنشینی می‌گیرد و گونه‌هایت را گُل می‌اندازد. ارتفاع، خاصیت عجیبی دارد. تو را سرمست می‌کند که از آن بالا همه چیز زیر پاهای تو و در دیدت قرار دارد. روستاها با همه بافت مسکونی، دامداری و باغ‌هایشان، شبیه لکه‌های رنگارنگ و به‌اندازه کف دست از دوردست دیده می‌شوند؛ زمین‌های کشاورزی هرکدام به رنگی به چشم می‌آیند و تو از بالا بر همه چیز احاطه داری.

سرزمین مادری از آن بالاارتفاع اما کار دیگری هم بلد است؛ هم‌زمان تو را کوچک هم می‌کند. به خودت می‌آیی و می‌بینی تبدیل به ذره‌ای شده‌ای که در قدرت خدا حل شده و به تماشای عظمتی عجیب نشسته است. زیبایی خیره‌کننده بزقوش در سرزمین سهند و سبلان، همین کار را باروح و روانت می‌کند. دشت‌های حاصلخیز سراب و روستاهای کوچک و بزرگش را در همان ارتفاعات به تماشا می‌نشینی؛ درست همان لحظه که قدرت باد کاری می‌کند حس کنی پرنده‌ای سبک‌بال هستی که دلش می‌خواهد در اوج آسمان و بالای سردشت پرواز کند. تو پاهایت را به زمین بلند بالای کوه قلاب و جا خوش می‌کنی. می‌نشینی لبه‌ای، کمی دورتر از پرتگاه و سرزمین مادری را از برج‌های دیده‌بانی بزقوش در آذربایجان شرقی یک دل سیر نگاه می‌کنی.

شب سرد اول اسفند تا این پاییزهمین‌طور که از روستای «چیچکلو» و چند روستای کوهستانی عبور می‌کنی و خودت را به ارتفاعات بالاتری می‌رسانی، ناگهان دیدن یک صحنه احوالت را دگرگون می‌کند؛ هم‌نوردهایت غافلگیرت می‌کنند. به بالای بالا رسیده‌ای؛ اینجا حرف فقط حرف ابرها، پرنده‌ها و هوهوی شدید باد سرد پاییزی است. تماشای منظره، آن هم در میانه «سراب» و «ترکمانچای» خواه‌ناخواه قصه‌های تاریخی و سرگذشت پرفرازونشیب تاریخ معاصر را در ذهنت زنده می‌کند. دلت زخمیِ مرور قرارداد «ترکمانچای» می‌شود. همان سندی که در نیمه‌شبِ سرد و تاریک اول اسفند ۱۲۰۶ در حوالی همین دامنه‌ها، خاک وطن را تکه‌تکه کرد. ناگهان اما کاری که یکی از هم‌نوردهایت انجام می‌دهد، حال‌وهوایت را عوض می‌کند. حالا در روشنای روز، دست‌هایی دیگر در همین جغرافیا پرچم هویت و تمامیت ارضی را بر بلندای قله بالا می‌برد. انگار به خودت می‌گویی با این مردم، فردا روشن است. سختی‌ها تمام شد. تمام ایران برای همیشه مال ما خواهد بود. اما آن هم مسیر چه کرده که ما تلخی تاریخ را به شیرینی فردا از یاد می‌بریم؟

پرچم‌داری در ارتفاعات بُزقوش «امینه ضرابی» بانویی میان‌سال و خوش انرژی است همان هم‌نوردی که غافلگیرکردن را خوب بلد است. سریع می‌رود سراغ وسایلی که همراه خودش آورده است. به هر زحمتی شده، بر غوغای باد غلبه می‌کند و پرچم را توی پایه پرچم محکم می‌کند. خودش را به لبه کوه می‌رساند؛ جایی که تمام دشت‌های پایین‌دست پشت سرش، و آسمان آبی و ابرهای پنبه‌ای کش آمده در سینه آسمان بالای سرش قرار دارند. همان‌طور که چادرش را محکم روی سرش نگه داشته، با دستی پرچم را بالا می‌برد و با دست دیگر شروع می‌کند به شعاردادن. باد با او مبارزه به راه انداخته، پرچم را محکم به هر طرف می‌کشد اما او محکم ایستاده و در ارتفاعات بُزقوش پرچم‌داری می‌کند.

دلتنگ میدان در کوهستانضرابی در تهران هم به همراه خانواده، اقوام و آشنایان هر شب به میدان می‌رود و پرچم‌داری می‌کند. این چند روز که میان او و شهر فاصله افتاده، دلش لک‌زده برای میدان‌داری. او می‌گوید: «ما هر جا برویم، پرچممان را هم با خودمان می‌بریم. دلم می‌خواهد این بالا هم برای کشورم پرچم‌داری کنم. همه‌جای ایران وطن ما و میدان است. این پرچم را هم اینجا به نیت ظهور امام‌زمان(عج)، شادی روح شهدا و رهبر شهید می‌چرخانم. دشمن این را بداند که اگر لازم باشد، هرکدام از ما زن و مرد، خونمان را فدای کشورمان می‌کنیم. از قله‌ها، دشت‌ها، روستاها و شهرهای ایران عزیزمان با دل‌وجان دفاع می‌کنیم.» بعد برای اینکه دلمان را قرص کند که حرف و عملش یکی است، می‌گوید: «چند روز پیش هم از سمت پویش «جان فدا» که ثبت‌نام کرده بودم با ما تماس گرفتند و گفتند اگر مایل هستم حتماً مثل بقیه برای دیدن دوره‌های نظامی آموزش کار با اسلحه بروم. مطمئن هستم هم من و هم تمام آن‌هایی که در این پویش ثبت‌نام کردند، با جان‌ودل شرکت می‌کنیم.» او میلی به اسلحه ندارد به جز یکجا: «دشمن خواهد دید که زنان ایرانی چه شیرزن‌هایی هستند.»

طبس از رگ گردن، نزدیک‌تر است!تماشای یک زوج انقلابی، آن هم در ارتفاعات چندهزارمتری از سطح دریا، حسابی حال آدم را خوب می‌کند. ضرابی پرچم‌داری می‌کند و شعارهای انقلابی می‌دهد. همسرش «سید رحمان موسویان» هم با ذوقی دلنشین از او عکس می‌گیرد فقط برای یادگاری. برای روزهایی که اگر خواستند درباره گذشته با نوه‌هایشان حرف بزنند، آلبوم گوشی به کمکشان بیاید و مرور خاطرات را دلنشین‌تر کند. کمی بعد، نوبت به پرچم‌داری مرد خانواده می‌رسد. حالا نوبت ضرابی است که از مردی که سال‌ها پا‌به‌پای هم زندگی کرده‌اند و خانواده‌ای خوب ساخته‌اند، عکس یادگاری بگیرد. اینجا فقط ما هستیم و این زوج میان‌سال؛ شعارها و پرچم‌داری را کسی نمی‌بیند جز خدا. بودن در میدان یعنی انتقال پیام به دشمن؛ یعنی ما هستیم و پای‌کار کشورمان و انقلاب می‌مانیم. اینجا اما خبری از تصویربرداری رسانه‌ای نیست؛ پس تکلیف انتقال پیام به دشمن چه می‌شود؟ ذهنم درگیر این فکر است که ناگهان پاسخ از راه می‌رسد، میان مکالمه‌هایم با ضرابی و همسرش «سید رحمان موسویان». ما مکلّف به وظیفه‌ایم، نه نتیجه! کار را باید خالصانه برای‌خدا انجام داد. ما حتی برای مخابره تصویرها به دشمن هم در میدان نیستیم. اینجا در ارتفاعات بزقوش پرچم بالا می‌رود و خدایی که باید ببیند، می‌بیند. با لبخند به هم می‌گوییم: «ایرانی‌ها که جای خود دارد، وقتش که برسد حتی ریگ‌های بیابان و کوه‌ها هم با دشمن می‌جنگند.» اغراق می‌کنیم؟ نه! مگر همین خود ما نبودیم که دیدیم به قول امام خمینی(ره) شن‌ها در طبس مأمور خدا بودند. هواپیماهای آمریکایی را زمین‌گیر کردند. باخدا باش، پادشاهی کن؛ بی‌خدا باش هرچه خواهی کن! طبس همیشه به دشمنان ما از رگ گردن نزدیک‌تر است.

ما طرلانیم، ما ققنوسیم...به نام کوهستانی که در آن پرچم را به اهتزاز درآورده‌ایم فکر می‌کنم؛ بزقوش. سراغ معنای ترکی آن می‌روم؛ «بُز» به ترکی یعنی خاکستر و «قوش» به معنی پرنده است؛ پرنده خاکستری یا پرنده‌ای که از خاکستر بلند شده است. همین بزقوش در فارسی به «طرلان» معروف شده؛ پرنده‌ای تیزپرواز از خانواده «بازیان»، سریع و تیزدست در شکار درست شبیه ما ایرانی‌ها. ما مردم ایران، همیشه طرلانیم. همیشه ققنوس. ما از خاکسترمان بلند نمی‌شویم که سوی معرکه پرواز می‌کنیم! به این فکر می‌کنم که چه حُسن تصادفی ما را به اینجا کشانده است سهند و سبلان و خطه آذربایجان حتماً دلیرانی دارد که در میانه کوه‌ها کمین کرده‌اند، شبانه‌روز به استقبال خطرها می‌روند و آماده و منتظر نشسته‌اند که دشمن دست‌وپا خطا کند و حالا که پرچم را در دست ما می‌بینند چه خستگی‌ها که از جان نازنینشان بیرون نمی‌رود.

در دیار ستارخان و باقرخان...سراغ بانوی پرچم‌دار می‌روم، ضرابی می‌گوید: «پرچم ایران را روی این بلندی‌ها بالا می‌بریم به این امید و آرزو که همیشه برافراشته باشد و ایرانمان سربلند.» به زن‌وشوهری فکر می‌کنم که حتی وقتی در گشت‌وگذار محلی‌شان به اینجا رسیده‌اند به ارتفاعات بزقوش شهرستان سراب، دلخوشی‌شان بالابردن پرچم کشورمان است؛ به اینکه اگر روزگارانی در تاریخ معاصر و در زمان قاجار، خون عباس‌میرزاها روی زمین ریخت، باقرخان‌ها و ستارخان‌ها جانشان را کف دست گرفتند یا حتی آن روزها که عهدنامه‌های ننگینی به کشورمان تحمیل شد و تکه‌هایی از وطن را از نقشه ایران جدا کرد، حالا اما فرزندان همان دلیران مبارز، بعثت شبانه‌شان در میدان‌داری و خیابان را به کوه و دشت‌ها کشانده‌اند. کوهنوردها رسمی دارند که امضای به قله رسیدنشان است. اصلاً به شوق همان رسم صخره و پیچ‌های خطرناک کوهستان را زیرپا می‌گذارند. اینکه وقتی به قله رسیدند به نشانه فتح آن، پرچم گروه کوهنوردی و کشورشان را به اهتزاز درمی‌آورند. اینجا در بزقوش هم همین اتفاق افتاده است. باد تند و سرد پاییزی در ارتفاعات سراب، پرچم سه‌رنگ ایران را به زیباترین شکل ممکن تکان می‌دهد.

ما مرزبان‌ها، دلباخته‌ایماین روزها در فضای مجازی مدام صحبت از ارتعاش و انرژی است؛ صحبت از آن باور معروف خودمان که هیچ‌چیز در این عالم بی‌اثر و دور از چشم خدا نیست. ما مقیّد هستیم در دره، قله، دشت، کنار رودخانه، دریا، کوچه، خیابان و سردر خانه‌هایمان پرچم را نصب و پرچم‌داری کنیم. ما مرزبان‌های پرچم‌به‌دوشیم؛ حتی اگر برای چند ساعتی به دل دشت و دمن زده باشیم. ما گردشگران ایران‌دوستیم. ما وطنمان را همیشه با خودمان حمل می‌کنیم؛ در اشک اشتیاقی که برای میهن در چشممان حلقه می‌زند و در خونی که در رگ‌هایمان به گردش درمی‌آید. ما مرزبان‌ها، خیلی وقت است که عاشق شده‌ایم. دلمان را به همین پرچم سه رنگ‌باخته ایم.#بزقوش#آذربایجان_شرقی#طبس #پرچم_ایران #بعثت_مردم #خیابان #میدان #تنگه_هرمز ۱۲:۴۱ - ۲۶ مهر ۱۴۰۵

این خبر از خبرگزاری فارس — اجتماعی بازنشر شده و متن کامل آن در منبع در دسترس است.
مشاهدهٔ خبر در منبع