۴۱ سال معلمی در کلاسهایی که قصهشان فرق دارد
علی اسدی ۴۱ سال است معلم دانشآموزان با نیازهای ویژه است؛ مردی که میگوید هنوز هم با شنیدن قصه زندگی بچهها اشکش سرازیر میشود. او میتوانست از سال ۱۳۹۵ بازنشسته شود، اما خواست در کنار دانشآموزانی بماند که به باورش، برای رسیدن به استقلال و زندگی بهتر، بیش از هر چیز به آموزش متناسب، معلم متخصص و حمایت خانواده نیاز دارند.
گروه آموزشوپرورش: علی اسدی وقتی از بچهها حرف میزند، هنوز هم صدایش رنگ دیگری میگیرد. چهار دهه و یک سال از روزی که قدم به مسیر معلمی گذاشت گذشته، اما انگار زمان نتوانسته فاصلهای میان او و قصه زندگی دانشآموزانش بیندازد. خودش میگوید هنوز هم اگر یکی از بچهها بنشیند و از زندگیاش بگوید، اشکش سرازیر میشود؛ حتی حالا که دیگر آن معلم جوان هجدهساله نیست که نخستین بار با دنیای کودکان دارای نیازهای ویژه روبهرو شد.سال ۱۳۹۵ میتوانست بازنشسته شود؛ سالها خدمت کرده بود و فرصت داشت بعد از دههها کار، از مدرسه فاصله بگیرد. اما ماند. امسال چهلویکمین سال معلمی اوست؛ سالهایی که نزدیک به بیست سالش در مدرسه کودکان کمتوان و چهار سالش در مدرسه دانشآموزان دارای معلولیت جسمیحرکتی گذشته و سالهای اخیر را هم در مدرسه نابینایان سپری کرده است. در روایت او، معلمی نه با ساعت ورود و خروج تعریف میشود و نه با تمام شدن زنگ آخر؛ گاهی شاگردی که سالهاست از مدرسه رفته، در خیابان دیده میشود و معلم را به سمت خودش میکشاند.اسدی میگوید اگر دانشآموز سابقش را در خیابان ببیند، نمیتواند بیتفاوت از کنارش بگذرد. باید جلو برود، سلام کند و حالش را بپرسد. برای او، رابطه با بچهها با پایان سال تحصیلی تمام نمیشود؛ پیوندی است که از کلاس بیرون میآید و در زندگی روزمره ادامه پیدا میکند.انتخابی که در هجدهسالگی آغاز شدسال ۱۳۷۰ بود که آقای اسدی وارد تربیت معلم شد. آن روزها شناخت چندانی از آموزشوپرورش استثنایی نداشت؛ رشتهای را در اولویت قرار داده بود که بعدها فهمید با روحیاتش سازگاری زیادی دارد. دو سال آموزش گذشت و نوبت به حضور در مراکز و مدارس رسید؛ جایی که درسهای نظری، شکل واقعیتری پیدا میکردند.
نخستین مواجهههای او با کودکان دارای نیازهای ویژه، در بازدید از یکی از مراکز بهزیستی، آسان نبود. جوانی هجدهساله بود که هنوز نمیدانست قرار است در سالهای پیش رو با چه موقعیتهایی روبهرو شود. آنچه دید، عمیقاً تحت تأثیرش قرار داد. خودش از آن روزها، خاطره اشکهایش را به یاد میآورد؛ نه از سر ناتوانی در انجام وظیفه، بلکه از مواجهه با زندگی کودکانی که شرایطشان با آنچه تا آن زمان دیده بود، تفاوت داشت.این احساس با گذشت زمان از بین نرفت. تجربه بیشتر، او را در کارش توانمندتر کرد، اما حساسیتش به قصه بچهها باقی ماند. هنوز هم ممکن است روایت زندگی یک دانشآموز او را متأثر کند. انگار در این ۴۱ سال، تنها چیزی که تغییر نکرده، همین دلنگرانی است؛ دلنگرانی برای کودکانی که قرار است در مدرسه چیزی فراتر از درس خواندن بیاموزند و برای زندگی آماده شوند.کلاسی با ۹ دانشآموز و معلمی که دلش نمیآمد برودنخستین سال خدمت اسدی در شهرستان دلیجان گذشت. کلاس پیشدبستانی داشت و ۹ دانشآموز در آن درس میخواندند؛ دختر و پسر کنار هم. او که حالا با تجربه سالها تدریس به گذشته نگاه میکند، از همان روزها بهعنوان آغاز پیوندی یاد میکند که بعدها بخش بزرگی از زندگیاش را در بر گرفت.ارتباط گرفتن با بچهها برایش دشوار نبود. انرژی زیادی داشت و بیشتر وقتش را کنار دانشآموزان میگذراند. به گفته خودش، گاهی زنگ تفریح هم ترجیح میداد در کنار آنها بماند. مدرسه برای او فقط جایی نبود که باید درس میداد و بعد از پایان ساعت کاری آن را ترک میکرد؛ بودن با بچهها به بخشی از روزش تبدیل شده بود.
این علاقه بهتدریج از کلاس فراتر رفت. سالها بعد، وقتی از او پرسیده میشود آیا زندگیاش را وقف این بچهها کرده، پاسخ کوتاهش روشن است: بله.شغل دومی نداشته و بخش بزرگی از وقت و انرژیاش صرف مدرسه شده است. این همان رابطهای است که هنوز هم در دیدارهای اتفاقی با شاگردان قدیمی خودش را نشان میدهد؛ سلامی در خیابان، چند کلمه احوالپرسی و شاید توقفی کوتاه برای شنیدن خبرهای زندگی کسی که روزگاری پشت نیمکت کلاسش نشسته بود.قصه دختربچه ششسالهای که اشکش را درآوردآقای اسدی از آن دسته آدمهایی نیست که بهسادگی بتوانند میان کار و احساساتشان دیوار بکشند. سالها تجربه، او را با موقعیتهای مختلف روبهرو کرده، اما بعضی تصویرها همچنان در ذهنش میمانند.یکی از این خاطرهها به زمانی برمیگردد که مدرسه، پایگاه سنجش نوآموزان بدو ورود به دبستان بود. پدری دختر ششسالهاش را برای سنجش آورده بود. حال کودک آشفته بود و آقای اسدی از پدر درباره وضعیت او پرسید. پاسخ کوتاه مرد، همهچیز را تغییر داد: همسرش بهتازگی فوت کرده بود.دختربچه برای انجام سنجش آمده بود، اما پشت آن مراجعه معمول، فقدانی بزرگ قرار داشت. آقای اسدی میگوید: نتوانستم خودم را کنترل کنم و هنگام انجام کار، بیاختیار گریه کردم. بعد از رفتن پدر و دختر، همکارانش از او پرسیدند چرا چنین متأثر شده است.این خاطره، پس از سالها هنوز برای او زنده است. شاید برای همین است که وقتی از احساساتی بودنش حرف میزند، از گذشته و روزهای اول کار نمیگوید؛ تأکید میکند که همین حالا هم اگر یکی از دانشآموزان از زندگیاش بگوید، ممکن است اشکش جاری شود. چهلویک سال کار، او را به رنج بچهها عادت نداده است.
دختر در راه پدر زندگی آقای اسدی فقط در مدرسه خلاصه نشده، اما مدرسه آنقدر در زندگی خانوادگیاش حضور داشته که علاقهاش به بچهها به دیگر اعضای خانواده هم منتقل شده است. همسرش در سالهای نخست چندان با فضای کار او آشنا نبود. چند بار به مدرسه آمد، دانشآموزان را دید و از آنها عکس گرفت؛ کمکم او هم به بچهها علاقهمند شد. حالا اگر خانواده بخواهد کار خیری انجام دهد، مدرسه و دانشآموزان از نخستین گزینههایشان هستند.این پیوند در تجربه دختر آقای اسدی هم دیده میشود. زمانی که او دانشجو بود، متوجه شد دانشآموزان مدرسه به معلم ریاضی نیاز دارند. به پدرش پیشنهاد داد به صورت داوطلبانه و خیرخواهانه روزهایی که دانشگاه ندارد، به مدرسه بیاید و به بچهها ریاضی درس بدهد. اسدی موافقت کرد و این همکاری حدود دو سال ادامه پیدا کرد. دخترش هفتهای دو روز به مدرسه میآمد و با دانشآموزان پایههای هفتم، هشتم و نهم، درس کار میکرد.برای آقای اسدی، این اتفاق فقط کمک درسی به چند دانشآموز نبود؛ بخشی از تجربهای بود که نشان میداد پیوند میان خانواده و مدرسه میتواند از همراهی یک معلم فراتر برود. در خانهای که سالها قصه دانشآموزان موضوع صحبت بوده، دختر هم زمانی تصمیم گرفته بخشی از وقتش را برای همان بچهها کنار بگذارد.
وقتی دیوار را با انعکاس صدا پیدا میکننددر مدرسه نابینایان، جهان از راههایی شناخته میشود که شاید برای دیگران چندان به چشم نیاید. اسدی در میان خاطراتش از دانشآموزی میگوید که با شنیدن انعکاس صدا میتوانست درباره محیط اطرافش اطلاعات به دست بیاورد.یک روز هنگام صحبت با دانشآموز، مسیرش را تغییر داد. دانشآموز متوجه شد که او دیگر در همان نقطه قبلی نیست. وقتی اسدی پرسید از کجا فهمیده، پاسخ شنید که پشت سر او دیوار قرار داشته و انعکاس صدا این موضوع را نشان داده است. اسدی برای اطمینان، موقعیت دیگری را امتحان کرد؛ دانشآموز باز هم با تکیه بر تفاوت انعکاس صدا توضیح داد که محیط اطراف چگونه تغییر کرده است.برای معلمی که سالها با دانشآموزان نابینا کار کرده، چنین تجربههایی یادآور تواناییهایی است که گاهی در نگاه نخست دیده نمیشوند. او میگوید برخی بچهها با یک یا دو بار طی کردن مسیر، آن را به خاطر میسپارند؛ بعضی از روی لمس دست و حتی نوع راه رفتن، افراد را تشخیص میدهند.در نگاه اسدی، دانشآموزان نابینا فقط به دلیل نداشتن بینایی با محیطی متفاوت روبهرو نیستند؛ آنها راههای دیگری برای شناخت محیط پیدا میکنند. آنچه اهمیت دارد، این است که آموزش بتواند به این تواناییها توجه کند و فرصت رشدشان را فراهم آورد.
۷۶ دانشآموز و مسئلهای به نام کمبود نیروی تخصصیدر مدرسهای که آقای اسدی اکنون در آن کار میکند، حدود ۷۶ دانشآموز و نزدیک به ۳۰ معلم حضور دارند. بخشی از معلمان خود دارای معلولیت هستند و به گفته او، به دلیل شرایط کاری، ساعات تدریسشان کاهش یافته است. همین وضعیت، برنامهریزی برای آموزش را به مسئلهای پیچیدهتر تبدیل میکند.آقای اسدی معتقد است تدریس در مدرسه نابینایان به معلمی نیاز دارد که علاوه بر تسلط بر محتوای درس، با شیوههای مناسب آموزش به این دانشآموزان آشنا باشد. تفاوت میان دانشآموزی که از کتاب معمولی استفاده میکند و دانشآموزی که کتاب بریل در اختیار دارد، فقط تفاوت در ابزار خواندن نیست؛ شیوه انتقال مفاهیم و نیازهای آموزشی هم باید متناسب با شرایط او باشد.از نگاه او، کمبود نیروی تخصصی یکی از مشکلات جدی مدارس استثنایی است. در عین حال، نیروهای نابینا نیز وجود دارند که میتوانند در نظام آموزشی فعالیت کنند، اما همیشه کلاس و ظرفیت متناسب برای استفاده از توان آنها فراهم نیست. این دو مسئله در کنار یکدیگر نشان میدهد که موضوع فقط تعداد معلمان نیست؛ نحوه بهکارگیری نیروها و تناسب تخصص آنان با نیازهای دانشآموزان نیز اهمیت دارد.زنگ آخر برای بعضی بچهها پایان مدرسه نیستدر میان دانشآموزان مدرسه، گروهی هم زندگی شبانهروزی دارند. حدود ۲۰ دانشآموز در خوابگاه میمانند و پس از پایان کلاسها، مسئولیت مراقبت از آنها به سرپرستان خوابگاه سپرده میشود. برنامه روزانه این بچهها به ساعات درس محدود نیست؛ صبحانه، ناهار، شام، مراقبت در ساعات استراحت و رسیدگی به امور روزمره، بخشی از مسئولیت مجموعه است.
آقای اسدی میگوید بیشتر دانشآموزان خوابگاه نابینا هستند، اما از نظر هوشی شرایط عادی دارند و بسیاری از کارهای شخصی خود را انجام میدهند. با این حال، زندگی شبانهروزی به مراقبت و برنامهریزی نیاز دارد. بچهها پس از پایان کلاسها نیز زمانهایی برای حضور در حیاط و قدم زدن دارند.اما تعداد دانشآموزان مدرسه در سالهای اخیر کاهش یافته است. به گفته اسدی، مدرسه نسبت به سال گذشته حدود ۲۲ یا ۲۳ دانشآموز کمتر دارد. سال گذشته ۲۳ دانشآموز فارغالتحصیل شدند، اما تعداد ورودیها به حدود پنج یا شش نفر رسید.او گسترش مدارس تلفیقی و ترجیح برخی خانوادهها برای تحصیل فرزندانشان در شهر محل زندگی را از عوامل این کاهش میداند. برای خانوادههایی که فرزند کمسنوسال دارند، زندگی شبانهروزی میتواند دشوار باشد و طبیعی است که بخواهند کودکشان نزدیک خودشان درس بخواند. این انتخاب، در کنار مزایای تحصیل در محیط خانواده، برای مدارس شبانهروزی به معنای کاهش تعداد دانشآموزان است.کتابهایی که خواندنشان بهتنهایی یک مسئله استوقتی از آقای اسدی میپرسم اگر اختیار بیشتری برای تصمیمگیری درباره آموزش دانشآموزان با نیازهای ویژه داشت، از کجا شروع میکرد، پاسخ او به یکی از ملموسترین مشکلات روزمره برمیگردد: کتابهای درسی.
به گفته او، کتابهای درسی دانشآموزان با نیازهای ویژه به اندازه کافی مناسبسازی نشدهاند. برای دانشآموز نابینا، کتاب بریل به دلیل حجم زیاد، گاهی به چندین جلد تبدیل میشود. حمل کتابها به مدرسه و بازگرداندنشان به خانه کار سادهای نیست و دانشآموز برای جابهجایی آنها به کیف بزرگی نیاز دارد. کتابهای صوتی نیز در دسترساند، اما اگر دانشآموز بخواهد متن را با خط بریل بخواند، مسئله حجم کتاب همچنان باقی است.این مشکل به دانشآموزان نابینا محدود نمیشود. آقای اسدی یادآوری میکند که دانشآموز دارای معلولیت جسمیحرکتی ممکن است برای نوشتن با دشواری روبهرو باشد، در حالی که همچنان باید با حجم و ساختار کتابهای درسی متناسب با شرایطش مواجه شود. دانشآموزان ناشنوا نیز نیازهای آموزشی خاص خود را دارند و نمیتوان انتظار داشت همه آنها بدون توجه به تفاوتهایشان، دقیقاً با یک شیوه و یک حجم آموزشی پیش بروند.او همچنین معتقد است لازم است درباره کاربرد برخی درسها و تناسب محتوای آنها با نیازهای دانشآموزان بازنگری شود. از نگاه او، آموزش باید به مهارتهایی برسد که در زندگی واقعی به کار بچهها میآید؛ خواندن، نوشتن، حسابوکتاب و توانایی انجام خریدهای روزمره، مهارتهایی هستند که میتوانند استقلال بیشتری برای دانشآموز فراهم کنند.مدرسهای که مراقب سلامت و کاردرمانگر کم دارداز کتاب که بگذریم، مسئله امکانات و خدمات تخصصی هم در روایت آقای اسدی پررنگ است. او میگوید مدارس استثنایی در مناطق آموزشوپرورش قرار دارند، اما همیشه از حمایتهای همان مناطق بهرهمند نمیشوند. در مقابل، آموزشوپرورش استثنایی نیز با محدودیتهای مالی روبهروست و نمیتواند همه نیازهای مدارس را پوشش دهد.
این محدودیتها در خدمات توانبخشی و مراقبتی بهوضوح دیده میشود. به گفته آقای اسدی، مراقب سلامت و مشاور فقط در تعداد محدودی از روزهای هفته در مدرسه حضور دارند و کاردرمانی نیز به شکل محدود ارائه میشود. او میگوید کاردرمانگر مدرسه یک روز در هفته میآید و در همان زمان هم امکان رسیدگی به تعداد زیادی از دانشآموزان را ندارد.برای مدرسهای که دانشآموزانش به خدمات تخصصی نیاز دارند، این محدودیت تنها یک مشکل اداری نیست. وقتی فرصت دسترسی به خدمات کم باشد، رسیدگی به نیازهای هر دانشآموز دشوارتر میشود. آقای اسدی تأکید میکند که امکانات مورد نیاز این مدارس باید متناسب با شرایط دانشآموزان فراهم شود، نه اینکه مدارس استثنایی صرفاً در تقسیمبندی اداری، بخشی از مجموعه مدارس هر منطقه محسوب شوند.مدرسهای که باید راه زندگی را هم یاد بدهدآقای اسدی پس از ۴۱ سال هنوز وقتی از آینده دانشآموزان با نیازهای ویژه حرف میزند، از همان نقطهای شروع میکند که در خاطراتش هم پررنگ است: زندگی روزمره بچهها. از نظر او، آموزش زمانی به نتیجه میرسد که دانشآموز بتواند آموختههایش را در زندگی به کار بگیرد؛ بتواند بخواند، بنویسد، حساب کند، خرید کند و تا حد امکان امور شخصی خود را انجام دهد.در این نگاه، مدرسه فقط محل عبور از پایهای به پایه دیگر نیست. کلاس درس باید به دانشآموز کمک کند تا با تواناییهای خودش آشنا شود و راهی برای حضور مستقلتر در جامعه پیدا کند. برای رسیدن به این هدف، کتاب مناسب، معلم متخصص، خدمات توانبخشی و همراهی خانواده باید در کنار هم قرار بگیرند.
آقای اسدی بر این باور است که خانواده نقشی اساسی در مسیر رشد دانشآموز دارد. وقتی خانواده کودک را میپذیرد و در کنار او میماند، امکان پیشرفت بیشتر میشود. مدرسه نیز باید این همراهی را تقویت کند، نه اینکه تصور شود با سپردن کودک به مدرسه، همه مسئولیتها به مجموعه آموزشی منتقل شده است.۴۱ سال گذشته اما هنوز راهی برای رفتن هستآقای اسدی در سال ۱۳۹۵ میتوانست بازنشسته شود. با این حال، ماندن را انتخاب کرد و اکنون در چهلویکمین سال خدمتش، مدیر مجتمع نابینایان شهید محبی است و همچنان از نیازهای بچهها حرف میزند؛ از کتابهایی که باید مناسبسازی شوند، معلمانی که باید تخصص متناسب داشته باشند، خدماتی که باید در دسترستر باشند و خانوادههایی که حضورشان میتواند آینده کودک را تغییر دهد.او در این سالها دانشآموزان زیادی را دیده که از کلاس درس به مسیرهای متفاوت زندگی رفتهاند. برخی را هنوز در خیابان میبیند و سراغشان میرود. برخی خاطرهای در ذهنش ماندهاند؛ مثل دانشآموزی که محیط را با انعکاس صدا میشناخت یا دختربچه ششسالهای که پس از فقدان مادر، همراه پدرش به پایگاه سنجش آمده بود.در میان همه این خاطرهها، یک چیز همچنان پابرجاست: آقای اسدی هنوز خودش را از قصه بچهها جدا نمیداند. شاید برای همین است که پس از چهار دهه کار، وقتی از بازنشستگی و پایان خدمت حرف میزند، روایتش بیش از آنکه درباره سالهای سپریشده باشد، درباره نیازهایی است که هنوز باقی ماندهاند.
بمنظور دسترسی پایدار به اخبار و مطالب ما، آخرین نسخه اپلیکیشن خبرگزاری فارس را میتوانید از اینجا و در فروشگاههای «کافه بازار» و «مایکت» دانلود و نصب کنید. ۱۰:۲۴ - ۲۳ مهر ۱۴۰۵
مشاهدهٔ خبر در منبع