بازنشر از منابع رسمیمیز خبرِ روز؛ ورزش، آموزش، کنکور و حوادث
دیلی‌بازمیز خبرِ روز؛ ورزش، آموزش، کنکور و حوادث
دیلی‌باز / حوادث
حوادث

وقتی «ننه عصمت»، جانشین حاج قاسم را غافلگیر کرد

منبع: خبرگزاری فارس — اجتماعی۲۳ مهر ۱۴۰۵

از من بپرسید، این خانم حتما بهشتی است چون هر رزمنده‌ای که دستانش را با آن دستکش‌ها گرم کرده بود، امروز به دادش می‌رسد. خب، خیلی از آن رزمندگان، در‌حالی‌که دستکش‌های ننه عصمت را در دست داشتند، به شهادت رسیدند. نقل است که شهدا، هفتاد پشت‌شان را شفاعت می‌کنند. ننه عصمت هم که با آن محبت‌ها، دیگر عضوی از خانواده شهدا شده بود، حتما مشمول شفاعت شهدا خواهد بود.

گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ پایینِ پله‌های پرتعداد ورودی امامزاده، قبل از هر چیز، تصاویر شهدا و پرچم‌های مقدس سه‌رنگی که بر سر مزارشان با موسیقی ملایم باد دست‌ا‌فشانی می‌کنند، به مهمانان خوش‌آمد می‌گوید؛ یک طرف، شهدای ۸ سال دفاع مقدس. آن طرف‌تر، شهدای مظلوم مدافع حرم و کمی دورتر، شهدای گمنام. انگار فوجی از فداییان وطن، صف به صف، مودب و دست بر سینه، ایستاده‌اند برای مجلس‌داری در مراسم وداع بانوی دریادلی که در مادری برای رزمندگان اسلام، کم نگذاشت.

اینجا در امامزاده سید جعفر و سیده حمیده خاتون(ع)، در میان جمعیتی که گُله‌به‌گُله نشسته‌اند به انتظار پیکر ننه عصمت، از هرکس بپرسی می‌گوید که در پسِ این سکوت، غوغایی در جمع شهدای ساکن در صحن امامزاده برپاست برای استقبال از «مادر ایران»؛ بانویی که در عوضِ پسری که نداشت تا به میدان جنگ با دشمن بفرستد، عمرش را وقف خدمت به پسران مدافع دین و وطن کرد و عاقبت هم، همسایه شهدا شد...با حاشیه‌نگاری مراسم تشییع حاج خانم «فاطمه فلکیان»، معروف به «ننه عصمت» همراه باشید.

قصه «ننه عصمت» را برای دخترم تعریف خواهم کرد...در محوطه میان مزار شهدای دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم، سیمای آرام مادری جوان، توجهم را جلب می‌کند. همانطور که یک چشمش به درِ امامزاده است که کِی فوج تشییع‌کنندگان از راه می‌رسند، با چشم دیگرش مراقب است دختر کوچولویش با آن قدم‌های کوتاه و نامطمئن، از روی سکوی وسط صحن امامزاده نیفتد. تا می‌گویم: چقدر ننه عصمت را می‌شناختید؟ صورتش به لبخند محجوبانه‌ای باز می‌شود و می‌گوید: «من تا دیشب که بخش خبری بیست و سی خبر فوت ایشان را اعلام کرد، اصلا اسم ننه عصمت را نشنیده بودم! وقتی در همان چند جمله، با داستان زندگی ایشان آشنا شدم و فهمیدم در تمام ۳۰، ۴۰ سال گذشته برای رزمندگان دستکش می‌بافته، امروز ناخودآگاه به اینجا کشانده شدم. واقعا دلم می‌خواست به سهم خودم به ایشان ادای دین کنم.»

به «لیانا» ۳ ساله اشاره می‌کنم و می‌گویم: قصه ننه عصمت را برای دخترتان خواهید گفت؟ خانم «غلامی» با تاکید می‌گوید: «حتما. اتفاقا امروز، از حضورش در امامزاده فیلم گرفتم و لحظه‌ای که از کنار عکس ننه عصمت گذشت و وارد صحن شد را ثبت کردم. وقتی بزرگ شد، برایش می‌گویم که آن روز، رفته بودیم به مادربزرگی ادای احترام کنیم که با بافت دستکش برای رزمندگان وطن، خودش هم رزمنده بود.»

می‌خواستم مزارش را آرام کنم، خودم آرامش گرفتمبالای سر مزار آماده‌شده برای ننه عصمت ایستاده و تند و تند دعا و قرآن می‌خواند؛ درست مثل اینکه بخواهد خانه ابدی یکی از عزیزترین‌هایش را نورباران کند. جلو می‌روم و از راز این دغدغه‌مندی می‌پرسم. خانم جوان، تا می‌آید جواب سؤالم را بدهد، بغض می‌دود وسط کلماتش اما در همان حال می‌گوید: «آنقدر ننه عصمت به ما محبت کرده بود که هرچقدر هم تلاش کنیم نمی‌توانیم جبران کنیم. از آن مهم‌تر، خدمت خالصانه‌ای بود که ایشان برای شهدا انجام داده بود. همه این‌ها باعث می‌شد ما که خودمان هم خانواده شهید هستیم، خیلی به ننه عصمت ارادت داشته باشیم. امروز به رسم قدرشناسی، خودم را سر مزارش رساندم تا با خواندن دعا، به خانه جدیدش آرامش هدیه بدهم اما وقتی بالای مزار ایستادم، چیزی جز آرامش احساس نکردم. درواقع خانه ابدی این مادر والامقام، نیازی به دعاهای من نداشت.»

راز دستکش نارنجی در بساط ننه عصمت چه بود؟ حالا کنجکاوم از رابطه محبت‌آمیزی بدانم که بعد از کوچ ظاهری ننه عصمت از این دنیا هم کمرنگ نشده. خانم «دیبا»، خواهرزاده شهید «داود پورموسی» هم با سخاوت، دفتر خاطراتش را ورق می‌زند و می‌گوید: «ننه عصمت، مادربزرگ دوست برادرم بود و آشنایی ما با ایشان هم از همین طریق شکل گرفت. خوشبختانه من و فرزندانم این سعادت را داشتیم که بارها به منزل ننه عصمت رفتیم و مهمان‌شان شدیم. آنقدر این مادر عزیز به بچه‌های من محبت داشت که واقعا دوستش داشتند. هیچ وقت یادم نمی‌رود که هر وقت به عیادتش می‌رفتیم، از زیر تشکچه‌اش، پول در‌می‌آورد و به‌عنوان تبرکی به ما می‌داد. ما آن پول‌ها را برای برکت زندگی‌مان نگه داشته‌ایم.

یک نکته جالب‌تر برایتان بگویم. ننه عصمت، معروف بود به دستکش‌هایی که برای رزمندگان می‌بافت اما شاید ندانید آن دستکش‌های دوست‌داشتنی، نصیب خیلی‌های دیگر هم شده بود؛ مثل بچه‌های من. ننه عصمت آنقدر حواسش به همه بود که وقتی فهمیده بود پسر من رنگ نارنجی دوست دارد، با کاموای نارنجی برایش دستکش بافته بود. به خاطر همین محبت‌ها بود که دیشب بچه‌های ۹ و ۱۰ ساله من وقتی خبر فوت ننه عصمت را از اخبار شنیدند، خیلی ناراحت شدند و گریه کردند. پسرم اصرار داشت امروز در مراسم تشییع شرکت کند اما باید مدرسه می‌رفت. فقط با این قول که شب شام غریبان، ببرمش خانه ننه عصمت، حاضر شد به مدرسه برود. این‌ها را گفتم که بدانید ننه عصمت، برای بزرگ و کوچک، عزیز بود.»

هر شهیدی را که دستانش را گرم کرده بود، امروز به دادش می‌رسدشاهد از غیب می‌رسد. مادر خانم دیبا وارد بحث‌مان می‌شود و در تایید صحبت‌های دخترش می‌گوید: «یکی از آن دستکش‌ها هم نصیب من شد. من هیچ‌وقت ننه عصمت را از نزدیک ندیدم اما تعریف مهربانی‌هایش را از پسر و دخترم زیاد شنیدم. ایشان آنقدر محبت داشت که یک دستکش هم برای من بافته و فرستاده بود. از پسرم شنیده بود دست‌هایم درد می‌کند. گفته بود: این‌ها را برای مادرت ببر که زمستان‌ها دستش کند تا سرما، درد دست‌هایش را تشدید نکند. اینطور از راه دور به من محبت داشت.»«مهناز پورموسی» که خودش هم خواهر شهید است، مکثی می‌کند و می‌گوید: «از من بپرسید، این خانم حتما بهشتی است چون هر رزمنده‌ای که دستانش را با آن دستکش‌ها گرم کرده بود، امروز به دادش می‌رسد. خب، خیلی از آن رزمندگان، در‌حالی‌که دستکش‌های ننه عصمت را در دست داشتند، به شهادت رسیدند. نقل است که شهدا، هفتاد پشت‌شان را شفاعت می‌کنند. ننه عصمت هم که با آن محبت‌ها، دیگر عضوی از خانواده شهدا شده بود، حتما مشمول شفاعت شهدا خواهد بود.»

این دستکش، آبروی دست‌های خالی من است...صدای لا اله الا الله که صحن را پر می‌کند، نگاه‌ها به سمت ورودی امامزاده می‌چرخد. پیکر ننه عصمت روی موج دست‌ها پیش می‌آید تا بعد از ۸۶ سال زحمت و تلاش و صبوری، در خانه ابدی‌اش آرام بگیرد. قاب عکسی که پیشاپیش جمعیت بالا رفته، دل غریبه و آشنا را هوایی و چشم‌هایشان را بارانی می‌کند. توی قاب عکس، یکی از همان دستکش‌هایی جا خوش کرده که ننه عصمت، بیش از چهار دهه از عمرش را با آن‌ها متبرک کرده بود. حالا انگار همان دستکش، شده توشه سفر بازگشتش به سوی خدا. انگار جمعیت تشییع‌کنندگان هم به حرمت همان دستکش‌هایی که به نام مجاهدان و شهدا آبرو پیدا کرده بود، توی دلشان از خدا می‌خواهند‌ پیکر نحیف ننه عصمت را در آغوش رحمتش بگیرد...

ما یک امانتی پیش شهدا داریمبعد از اقامه نماز میت، سر صحبت را با خانم بغل‌دستی باز می‌کنم؛ بانویی که حضور در مراسم وداع با «ننه مقاومت» را برای خودش وظیفه دانسته. از چرایی این احساس مسئولیت که می‌پرسم، حاج خانم «ناهید بهادری» می‌گوید: «دست‌های ننه عصمت را باید بوسید؛ دست‌هایی که اینهمه سال برای رزمندگان اسلام، زحمت کشید. راستش را بخواهید، من حس نزدیکی قلبی عجیبی با ننه عصمت دارم. آخه به لطف خدا، خودم هم این توفیق را در زمان جنگ تحمیلی و دوران دفاع از حرم داشتم که برای رزمندگان شال و کلاه ببافم. وقتی قصه زندگی ننه عصمت را شنیدم، خاطرات آن سال‌ها و لذتی که از بافت آن شال و کلاه‌ها می‌بردم، برایم تداعی شد. دعا می‌کنم شهدا به حرمت همان شال و کلاه و دستکش‌هایی که ننه عصمت و امثال من برایشان می‌فرستادیم، روز قیامت شفیع‌مان باشند.»

حاج خانم خداحافظی می‌کند اما هنوز چند قدمی دور نشده که انگار چیزی در ذهنش جرقه زده باشد، برمی‌گردد و برای اینکه اثبات کند جای ننه عصمت، خوب است و اهل بیت(ع) و شهدا تن‌هایش نمی‌گذارند، از یک تجربه خاص می‌گوید: «امروز قبل از شروع مراسم، به‌اتفاق همسرم تصمیم گرفتیم برای شادی روح ننه عصمت زیارت عاشورا بخوانیم. درست در لحظه‌ای که رسیدیم به فراز «اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود»، پیکر ننه عصمت وارد امامزاده شد. این‌ها اتفاقی نیست. این‌ها همه، نشانه است...»

عاشقی مگر بازنشستگی دارد؟!«فکرش را بکنید، این مادر عزیز از سال ۵۹ شروع به بافت دستکش کرده بود و تا اواخر عمرش این کار را ادامه داده بود. یعنی بعد از پایان جنگ تحمیلی ۸ ساله، نگفته بود کار من تمام شد. از آن به بعد، برای مرزبانانی که در سرمای شدید از مرزهای کشور نگهبانی می‌کنند، دستکش می‌بافت. ننه عصمت خوب می‌دانست سربازی برای وطن، تمامی ندارد وهمیشه جوانانی هستند که برای حفاظت از مرزهای کشور، زحمت می‌کشند. نمونه‌اش، مرزبان جوانی که همین پارسال از شدت سرما، سر پستش یخ زد و به شهادت رسید.»

حاج خانم «اعظم عسکری» که خانواده‌اش هم در دفاع مقدس ۸ساله و هم در جنگ رمضان شهدایی را تقدیم اسلام و ایران کرده، از پیام ننه عصمت برای دوستدارانش اینطور می‌گوید: «دیشب فیلمی از ننه عصمت می‌دیدم که در آن، از مردم می‌خواست مرزبانان را فراموش نکنند. به نظرم این مادر عزیز که حالا مادر تعداد زیادی از شهداست، اگر امروز هم می‌توانست با ما حرف بزند، همین سفارش را تکرار می‌کرد و می‌گفت برای مرزبانانی که دور از شهر و خانواده‌شان در سرما به کشور خدمت می‌کنند، شال و کلاه و دستکش ببافید. بنابراین همه ما می‌توانیم راه ننه عصمت را ادامه دهیم.»

از بانوی خیّر محله «خرمشاه» یزد تا «مادر ایران»پیکر ننه عصمت که برای آخرین زیارت به داخل امامزاده منتقل می‌شود، سراغی می‌گیرم از هم‌محله‌ای‌های قدیمی‌اش که گوشه و کار صحن ایستاده‌اند. تا از مادر مهربان محله باغ فیض می‌پرسم، حاج آقا «صفوی» سری به حسرت تکان می‌دهد و می‌گوید: «این واقعیتی است که با فوت ننه عصمت، منشأ خیر و برکت بزرگی از محله ما رفت. ما توفیق همسایگی ۴۰ ساله با ایشان داشتیم. ننه عصمت همیشه به خیر سفارش می‌کرد. به هرکس که به خانه‌اش می‌رفت، می‌گفت: با نیت خیر برای مردم کار کنید. نگاه نکنید طرف مقابل‌تان از چه طبقه‌ای است. با تمام وجود به او خدمت کنید. خب، نتیجه این نوع زندگی، همین است که امروز می‌بینید. مادری که ناراحت بود چرا پسر ندارد که به جبهه بفرستند، طوری با اخلاص و گمنام در گوشه خانه‌اش برای رضای خدا و خدمت به رزمندگان کار کرد که امروز آوازه‌اش همه‌جا پیچیده و معروف شده به «مادر ایران».»

حاج «حسین خرم‌نژاد» اما دستمان را می‌گیرد و می‌برد به ۵۰ سال قبل و روزهای شیرین همسایگی با خانواده ننه عصمت در شهر یزد: «ننه عصمت که از خیّران محله خرمشاه یزد به حساب می‌امد، با مادر من دوست بودند. پدربزرگ و پدر ایشان از بزرگان محله بودند و خانه‌شان درواقع، خانه امید مردم بود. هرکس مشکل و گرفتاری داشت، حواله‌اش می‌دادند به خانه آن‌ها و ننه عصمت هم تا جایی که می‌توانست به او کمک می‌کرد. شاید اگر همسر ننه عصمت از دنیا نمی‌رفت، هیچ‌وقت از یزد کوچ نمی‌کرد. اما حدود ۴۰ سال قبل که تنها شد، به اصرار دخترش که بعد از ازدواج به تهران و محله باغ فیض آمده بود، به اینجا آمد. البته هیچ‌وقت همشهریانش را فراموش نکرد و اینجا هم که بود، باز هم هر کاری از دستش بر‌می‌آمد، برایشان انجام می‌داد.»

«حمیدرضا نایینی»، یکی از جوانان محله هم وارد بحث می‌شود و در تکمیل صحبت‌های پیشکسوتان هم‌محلی می‌گوید: «درِ خانه ننه عصمت همیشه باز بود و همسایه‌ها، اهالی محله و حتی افرادی از نقاط دیگر شهر مدام به دیدار ایشان می‌آمدند. جالب است بدانید حتی دانشجویان هم به خانه ننه عصمت پناه می‌آوردند؛ دانشجویانی که از یزد به تهران آمده بودند و جایی نداشتند، به خانه ننه عصمت می‌آمدند و ایشان هم مثل دخترانش، با آغوش باز آن‌ها را می‌پذیرفت.»

ننه عصمت منتظر است ببیند چطور راهش را ادامه می‌دهیمدر میان جمعیت چشم می‌گردانم. به تنوع تمام اقشار جامعه، در مراسم وداع ننه عصمت، مهمان آمده؛ از بزرگ و کوچک، زن و مرد، مذهبی و غیرمذهبی، باحجاب و شل‌حجاب و... مادر ایران انگار تمام اعضای خانواده‌اش را برای آخرین دیدار، دور هم جمع کرده. در این میان، سراغ یکی از کم سن و سال‌ترین مهمانان مراسم می‌روم که گوشه‌ای منتظر ایستاده تا با پایان مراسم تدفین، سر مزار برود. «نرگس فلاح» ۱۸ ساله که در افسوسِ دیر شناختن ننه عصمت، با خیلی‌ها شریک است، می‌گوید: «می‌دانید، همین‌که تا زمان فوت ننه عصمت، خیلی‌ها مثل ما ایشان را نمی‌شناختند، نشان می‌دهد چقدر خالصانه و بی‌ریا خدمت می‌کرد. آخه کار ایشان خیلی بزرگ بود؛ اینکه از زمان دفاع مقدس تا همین سال‌های اخیر برای رزمندگان و مرزبانانی که اصلا آن‌ها را نمی‌شناخت و آن‌ها هم ایشان را نمی‌شناختند، دستکش می‌بافت، خیلی کار ارزشمندی بود. و این گمنامی در عین بزرگ بودن، برای من یک تلنگر بود. به همین دلیل هم امروز ناخودآگاه به اینجا کشیده شدم تا به ننه عصمت ادای احترام کنم.»

قصه زندگی ننه عصمت و عاقبت‌بخیری حسرت‌برانگیزش، باعث شده نرگس بنشیند و سنگ‌هایش را با خودش وا بکَنَد: «ننه عصمت نشان داد رزمنده اسلام و وطن بودن، فقط به این نیست که به میدان جنگ بروی و اسلحه به دست بگیری. گاهی با یک هنر ساده در گوشه خانه‌ات، می‌توانی هم خودت رزمنده باشی و هم به بقیه تلنگر بزنی. انگار ننه عصمت دارد به همه ما می‌گوید: من از دستم برمی‌آمد که برای رزمندگان و مرزبانان دستکش ببافم. حالا ببینم شما چه می‌کنید. از دیروز که خبر فوت این مادر عزیز و داستان زندگی‌اش را شنیده‌ام، مدام دارم با خودم فکر می‌کنم من چطور می‌توانم در این میدان مشارکت داشته باشم و چه کارهایی از دستم بر‌می‌آید. حالا که جدی‌تر دارم فکر می‌کنم، می‌بینم کارهای زیادی هست که از دست من بر‌می‌آید. بنابراین به نظرم مهم‌ترین پیام ننه عصمت به همه ما همین است که بگردیم ونقش خودمان را در این میدان پیدا کنیم.»

«دستکش ننه عصمت»، عزیزتر از سیمرغ جشنوارهمراسم تدفین که تمام می‌شود، دوست و آشنا و غریبه، یکی‌یکی سر مزار می‌روند و ننه عصمت را در خانه جدیدش به حمد و اخلاصی مهمان می‌کنند. شاید هم در زمزمه‌هایشان، از او که حالا نزدیک‌ترین همسایه به شهدای گمنام صحن امامزاده است، به حرمت همین همسایگی و البته به حرمت یک عمر خدمت به شهدا، حاجت می‌خواهند.در همین اثنا، چهره آشنایی سر مزار می‌آید و چند دقیقه‌ای در تکریم ننه عصمت، یا مادر شهدا یا همان مادر ایران با حاضران حرف می‌زند. «وحید جلیلی»، از چهره‌های شناخته‌شده عرصه فرهنگ و هنر، یادی می‌کند از شخصیت الهام‌بخش ننه عصمت برای جشنواره عمار و می‌گوید: «ارادتی که ما در جشنواره عمار نسبت به ننه عصمت پیدا کردیم و موجب برکات زیادی هم شد، به دلیل صفای باطن، اخلاص و صدقی بود که از این مادر عزیز و مومن دیدیم. همه بچه‌های فیلم‌سازی که از دست پرمهر ایشان جایزه گرفتند، بارها به من گفتند که ما این جایزه را با هیچ چیز دیگری عوض نمی‌کنیم. بچه‌هایی بودند که سیمرغ جشنواره فیلم فجر را گرفته بودند اما می‌گفتند آن جایزه دستکش ننه عصمت جشنواره عمار که از دست ایشان گرفتیم، برایمان ارزش معنوی بالاتری دارد.»

وقتی ننه عصمت، جانشین حاج قاسم را غافلگیر کردجلیلی در ادامه با ذکر خاطره‌ای، از میزان اثرگذاری نفَس پربرکت ننه عصمت بر مردم شاهد می‌آورد و اینطور می‌گوید: «در ایام دفاع از حرم، ننه عصمت یک فرخوان عمومی داد. در یک پیام ۴۰ ثانیه‌ای که چند بار از تلویزیون پخش شد، گفت: از همه می‌خواهم مثل من، برای رزمندگانی که در سرمای زمستان دارند از حرم حضرت زینب(س) دفاع می‌کنند، دستکش ببافند. خوب یادم است یک روز سردار قاآنی که آن موقع، قائم‌مقام حاج قاسم بود، به حسینیه هنر آمده بود. وقتی دید تا سقف – یعنی به اندازه چند کامیون- پر شده از شال و کلاه و دستکش‌هایی که مردم در لبیک به فراخوان ننه عصمت برای مدافعان حرم بافته بودند، تعجب کرد.بنابراین اگر سردار وحیدی، فرمانده کل سپاه پاسداران، در اوج درگیری که ما با آمریکا داریم و ایشان شبانه‌روز مشغول کار و خدمت است، بلافاصله بعد از انتشار خبر درگذشت ننه عصمت، یک پیام پرمغز در رثای ایشان صادر می‌کند، به این دلیل است که فرماندهان غیور ما می‌دانند که دفاع امروز ما در مقابل شیاطین و طواغیت عالم، متکی است به دعای مادران پاکدامن و مومن این ملت و مبتنی است بر معنویت و فرهنگی که محصول دامان پاک آنهاست.»

دکتر می‌گفت: هروقت حاج خانم دوباره دستکش ببافد، یعنی حالش خوب شدهآفتاب که به وسط آسمان می‌رسد، جمعیت کم‌کم پراکنده می‌شود و همین خلوتی، به تنها دختر ننه عصمت فرصت می‌دهد دقایقی سر مزار مادرش بنشیند و با اشک‌های گرمی که روی خاک سرد او می‌ریزد، دلی سبک کند. با این حال، باز هم حواسش به مهمانان آشنا و غریبه‌ای است که امروز به عشق مادر مهربانش، از دور و نزدیک خودشان را به امامزاده رسانده‌اند. اینطور است که با آن لهجه زیبای یزدی، یکریز از همه تشکر و برایشان دعا می‌کند. فرصت را غنیمت می‌شمارم و کنارش می‌نشینم و می‌خواهم بای همه آن‌هایی که ننه عصمت را دوست دارند اما نتوانستند در مراسم وداعش شرکت کنند، از مادری بگوید که میان ما، گمنام اما در محفل شهدا، مشهور بود. و همین کافی است برای اینکه بغض دختر یکی یکدانه ننه عصمت، آب شود: «مادرم خیلی مظلوم و صبور و زحمتکش بود. با وجود سختی‌هایی که کشید، واقعا از ته دل، همه را دوست داشت. آنقدر خوش‌اخلاق بود که هیچ‌کس حتی یک اخم از او ندید. در عمرش به کسی بدی نکرد. در دلش هم هرگز برای کسی بد نخواست. فقط هم همین نبود. اگر در جمع نشسته بودیم و درباره کسی حرف ناجوری زده می‌شد، ناراحت می‌شد و تذکر می‌داد. می‌گفت: حرف خودتان را بزنید. همه در جای خودشان، خوبند.»

می‌گویم: هیچ‌وقت به مادرتان نمی‌گفتید دیگه بسه اینهمه برای رزمنده‌ها دستکش بافتی؟ آتش قلب دختر ننه عصمت انگار شعله‌ور می‌شود از یادآوری عشقی که مادرش به رزمندگان و شهدا داشت و در همان حال می‌گوید: «می‌گفت من تا زنده‌ام، باید باید رزمندگان و مرزبانان دستکش ببافم. واقعا هم تا وقتی که توان داشت، این کار را کنار نگذاشت. اصلا جانش به آن میل و کامواها بسته بود. مواقعی که مادر ناخوش می‌شد و آقای دکتر ضیغم منفرد می‌آمد خانه‌مان برای ویزیتش، می‌گفت: هر وقت حاج خانم دوباره دستکش بافتن را شروع کند، یعنی حالش خوب شده. مادرم تا وقتی دست‌هایش رمق داشت، برای رزمندگان وطن دستکش بافت؛ سربازانی که خیلی‌هایشان شهید شدند. ننه عصمت، شهدا را خیلی دوست داشت. آخرش هم همسایه آن‌ها شد. ان‌شاء‌الله در عوض آنهمه عشق و محبت، امشب شهدا بیایند به استقبالش...»

دستکش ننه عصمت، سهم بچه‌های غزه هم شدمی‌خواهم از امامزاده بیرون بیایم که چهره‌ای قلاب می‌شود و نگاهم را دنبال خودش می‌کشد. «فاطمه خطیب»، مدیر موسسه خیریه «رنگ زیتون» که ۱۰ سالی می‌شود دغدغه حمایت از کودکان آسیب‌دیده از جنگ در کشورهای مختلف به‌ویژه فلسطین، او و گروهی از جوانان فعال را دور هم جمع کرده، دارد سر مزار ننه عصمت می‌رود که سراغش می‌روم. روایت‌های او از فعالیت‌هایشان در ۱۲ کشور که گرفتار جنگ یا تبعات آن هستند ازجمله فلسطین، عراق، سوریه، افغانستان، یمن، لبنان، چاد، کنیا، میانمار و... در ذهنم تداعی می‌شود؛ فعالیت‌هایی که هم حمایت تحصیلی و برنامه‌های آموزشی و هم فعالیت‌های خیریه‌ای مثل تهیه ارزاق، دارو و... را شامل می‌شد.از چرایی حضورش در مراسم وداع با ننه عصمت که می‌پرسم، می‌گوید: «من گرچه سعادت نداشتم ننه عصمت را از نزدیک ببینم اما از محبت ایشان بهره‌مند شدم. ماجرا از این قرار ست که مجموعه ما در سال ۱۴۰۳ به دلیل مدارسی که در غزه تاسیس کرده بودیم، به‌عنوان برگزیده جشنواره عمار آن سال انتخاب شد و دستکش ننه عصمت را دریافت کرد. این یکی از باارزش‌ترین هدایایی بود که دریافت کردم اما اگر نظر مرا بخواهید، می‌گویم این جایزه، متعلق به مجموعه ما نبود! قلباً احساس می‌کنم آن جایزه، هدیه ننه عصمت بود به کودکان غزه. حس من این است همانطور که ننه عصمت در زمان دفاع مقدس، دستکش‌هایش را به رزمندگان وطن هدیه می‌داد، در آن جشنواره که چند ماه بعد از عملیات طوفان الاقصی برگزار شد هم، آن نماد دستکش را به کودکان غزه هدیه داد.»

با حرف‌های فاطمه خطیب، یاد حسرت ننه عصمت از یک آرزوی برآورده‌نشده می‌افتم. وقتی دست‌اندرکاران جشنواره عمار قبل از شروع چهاردهمین دوره این جشنواره به خانه ننه عصمت رفته بودند، گفته بود: «من با خدا قرارداد بسته‌ام که تا زنده‌ام، برای رزمندگان دستکش ببافم. اگر بتوانم، برای بچه‌های فلسطین و حماس هم که درحال مبارزه با اسرائیل هستند، دستکش می‌بافم»... با خودم فکر می‌کنم شاید ماموریت فاطمه خطیب امروز این بوده که بیاید به ننه عصمت مژده بدهد که آخرین آرزویش هم برآورده شده و دستکش ارزشمندش به‌واسطه مجموعه رنگ زیتون، به بچه‌های فلسطین رسیده...»پایان پیام/بمنظور دسترسی پایدار به اخبار و مطالب ما، آخرین نسخه اپلیکیشن خبرگزاری فارس را می‌توانید از اینجا و در فروشگاه‌های «کافه بازار» و «مایکت» دانلود و نصب کنید.#ننه_عصمت#بافت_دستکش_برای_رزمندگان#بافت_دستکش_برای_مرزبانان#جشنواره_عمار ۱۸:۱۲ - ۲۳ مهر ۱۴۰۵

این خبر از خبرگزاری فارس — اجتماعی بازنشر شده و متن کامل آن در منبع در دسترس است.
مشاهدهٔ خبر در منبع